این روزها حال ما خوب نیست. حال خیلی از ماها. اما این به معنای افسره بودن مان نیست اتفاقا این روزها بیشتر از هر زمان دیگری انگیزه داریم و کار می کنیم شاید کارهای بی ربط به حرفه مان البته.
این مطلب را خطاب به دوستان عزیزم می نویسم .دوستانی که می دانم از سر دلسوزی این روزها سعی می کنند با راه های مختلف ما را دلداری دهند که به قول خودشان غصه نخوریم ....منظورم از ماها روزنامه نگارانی است که این روزها به نظر خیلی ها به کلی از زندگی ساقط شده ایم یا زندانی ایم .یا اعضای خانواده مان در زندانند یا دوستان مان و... اگر هیچ یک از اینها هم نیست بیکار در گوشه اتاق هایمان نشسته ایم و غصه می خوریم ....
آنها برای اینکه غصه نخوریم پیشنهاد می دهند.پیشنهاد پشت پپیشنهاد .یکی از این پیشنهادها این است :"روزنامه نگاری را برای همیشه فراموش کنید چون در شرایط فعلی جایی در کشورمان ندارد . شغل دیگری برای خودتان پیدا کنید ."ورزش کنید .سفر بروید و شاد باشید نگذارید افسرده شوید . باز اینجا فریاد می زنم که ما افسرده نیستیم . خواهش می کنم قضاوت نکنید و دائم هم پیشنهاد ندهید سعی کنید همدل باشید وفقط خود را لحظه ای ،لحظه ای به جای ما بگذارید .
دوست عزیزی که می گویی روزنامه نگاری را برای همیشه کنار بگذار اصلا تو از روزنامه نگاری چه می دانی ؟از محیط پر جنب و جوش تحریریه چه می دانی ؟آیا تا به حال پایت را در تحریریه یک روزنامه گذاشته ای؟ می دانی ساعت پیک خبر چیست من اینجا بعضی ها را برای تو نه اصلا برای دلتنگی های خودم می نویسم .
معمولا ساعت ۲ تا ۵ بعد از ظهرها را ما زمان پیک کار خبری مان می نامیدیم .زمانی که با یکدیگر هم حرف نمی زدیم و اگر مهمانی هم از راه می رسید مجبور بود منتظر بماند تا کارمان تمام شود .. زمانی که ما همه بدون کلامی حرف تند و تند مصاحبه می کردیم و گزارش می نوشتیم تا به موقع مطالب مان را به صفحه برسانیم . و بعد حاصل یک کار گروهی را باهم نظاره کنیم و لذت ببریم. بعد که ساعت شش می شد صفحه مان را می بستیم و دست به دست نگاهش می کردیم و به دبیر سرویس و سر دبیر تحویل می دادیم و آن روز کاری تقریبا تمام شده بود فقط تقریبا .
آه که آن موقع تازه شادی هایمان هم شروع می شد دور هم جمع می شدیم .حرف می زدیم و حرف .ساعتهای طولانی درباره همه چیز بحث می کردیم . چای می خوردیم و چای . یکی که پای اینترنت بود خبرها را می خواند چون تا آخرین لحظه در روزنامه بودن باید خبرها چک شود تا به قول خودمان از بقیه روزنامه ها خبر نخوریم . گاهی همه درباره آن خبر نظر می دادند به ویژه زمانی که یک خبر جنجالی منتشر می شد .
راستی می دانی تحریریه یک روزنامه این جور جایی است که من فقط یک گوشه کوچکش را برایت تصویر کردم . حالا تو راحت می گویی حق نداری به این ها فکر کنی و غصه بخوری همین جا می گویم غصه خوردن حق من است . غصه خوردنی گاه همراه لذت وهیچ کس نمی تواند این تصویرها را از من جدا کند . تصویرهایی که با آنها زیسته ام .حتی شماها که دوستان من هستید ....دوستان غیر همفکر و غیر روزنامه نگارم.
آخ چقدر وقتی چند روز پیش برای دیدن دوستی به تحریریه یک روزنامه رفتم دلم برای همه چیز دوباره تنگ شد و اشک بر چشمانم نشست .
دوست عزیز مهندس ،دکتر ، بازاری و...تا حالا شده هر روز یکی از همکاران یا دوستانت را به زندان ببرند دوستی که از هر روز با او بودن خاطره ای داری و می دانی چقدر بی گناه است ؟آن موقع هم ورزش کردن حالت را جا می آورد .؟
دوست عزیزم ! این را بدان که آنقدر هم راحت نیست که همین امروز به تو بگویند سالهای طولانی تجربه و ارتباطات اجتماعی ات را یک شبه فراموش کن و به شغل دیگری فکر کن. پس آنقدر راحت و بی محابا پیشنهاد نده .
این را درباره خانواده روزنامه نگاران زندانی هم می گویم می بینم که هر بار پیشنهاد دادن ،تحلیل کردن و دلداری دادن های بعضی هایتان فقط اشک به چشم این عزیزان می آورد و گاه آنها را فقط نا امیدتر می کند .امیدی که همه فقط به خاطر آن زنده ایم .
وقتی به آنها می گویید همسران شما یا فرزندان تان برای سرمشق شدن جامعه انتخاب شده اند و هرگز آزاد نمی شوند. ممکن است حرفتان کاملا درست باشد اما یک لحظه و فقط یک لحظه خودتان را به جای زن جوانی بگذارید که فقط چند سال است ازدواج کرده و گفتن این حرف شما برای او که دردهای بسیار دارد چه تصوری را به دنبال خواهد داشت ؟
یا اینکه به مادر یک زندانی می گویید نامه تو یا فلان عملکردت باعث حکم طولانی پسرت شده آیا واقعا این طور فکر می کنید؟ من به فکرتان احترام می گذارم. اما آن را پیش خود نگه دارید چون شما به جای او نیستید . به جای همه مشکلات و دلتنگی هایش و نمی دانید که او فقط کاری را کرده که در آن لحظه فکر می کرده برای عزیز دربندش مناسب است .سرزنشش نکنید ..
و لطفا پیشنهاد ندهید. ما همدری تان را حتی در سکوت و احوال پرسی های دوستانه تان هم می فهمیم .
خیلی سخت است که بخواهم از احساساتم در این روزها سخن بگویم یا بنویسم . روزهائی که این چنین تب دار و در عین حال دیر گذرند . روزهائی که تنهائی ام را بیش از هر زمان دیگری دوست دارم و دلم نمی خواهد لحظه ای از آن را با کسی قسمت کنم . روزهائی که سخت دلتنگ تنهائی بهمن و همه کسانی هستم که نمی توانند زندگی عادی را تجربه کنند و مجبورند روزها و شب هایشان را در گوشه کوچک سلول هایشان سپری کنند . روزهائی که دلم می خواهد بدون لحظه ای فکر چشم برهم بگذارم و آرامش بی نظیر روزهای گذشته را تجربه کنم ... روزهای شاد زندگی در تحریریه روزنامه روزهای پر از نشاط نوشتن یک گزارش جدید وبی طرفانه .و روز بعد صدای خش خش روزنامه و دوباره خواندن مطلبم در همان صفحه همیشگی که یا جامعه بود یا اجتماعی یا زنان ....روزهای خوش دور هم بودن .
چه زود گذشت آن روزها و چقدر سخت میشود با هر کسی از این دغدغه ها گفت دوستان می گویند برو سفر خوش باش ... ولی مگر این روزها می توان این گونه خوش بود . وقتی که آن همه نمی توانند زیر آفتاب کم رمق زمستانی قدم بزنند . نمی توانند خیابان های شهر را گز کنندو خیلی ها حتی نمی توانند لبخند بزنند .
اما غمگین نیستم کارهائی که خوشحالم می کنند را انجام می دهم و تنهائی ام را بیش از همیشه دوست دارم ..
سخت است از احساساتم بنویسم اما روزهای تب دار هم می گذرند مطمئنم...
این روزها با ولع عجیب و غریبی کتاب می خونم. چند تا کتاب رو همزمان می خوانم. انگار وقت نداشته باشم هولم . سرزمین گوجه های سبز، نوشته هرتا مولر .خاطرات یک زن توده ای ،خاک غریب آخرین اثر جامپا لیری ،تنهائی پر هیاهو همه رو با هم می خونم . فیلم می بینم از لحظه های ناب تنهائی استفاده می کنم هر چند هیچ وقتی رو هم برای با دوستانم بودن از دست نمی دم .به خصوص جمع های که باهاشون احساس نزدیکی بیشتری می کنم و البته در جمع ها کاملا بی ربط هم شرکت می کنم ... نمی دونم ولی یه جورائی فکر می کنم واقعا دوباره به زندگی برگشتم . کم کم و با تاخیر اما با یه عالمه دستپاچگی ...
بعد از دو سه ماه کابوس بالاخره هفته گذشته رفتم سفر .از این شهر لعنتی دور شدم رفتم اردبیل .شهری که عاشقشم و به نظرم شاهکار طبیعته یا حداقل بخشی از این شاهکار در اونجا تموم شده . دیدن مناظر بی نظیر و بودن با دوستان خیلی خوبم همه عالی و لذت بخش بودن .
اما مدام در اون چند روز فکری توی ذهنم تکرار می شد .زمانی که در شابیل در دامنه های بی نظیر سبلان بودیم و خورشید با رنگ قرمز پر رنگ پشت سرم بود و قرص کامل ماه روبروم در دامنه های زیبا و دل انگیز. مدام از خودم با تعجب می پرسیدم واقعا دنیا این همه زیبائی داره و من ازش بی خبر بودم . نمی دونم چطور بگم یک احساس عجیب غریبی با زیبائی ها و انگار که سرنوشت ام با زشتی و سیاهی بیشتر تعریف شده تو ذهنم می چرخید و... .نمی دونم این حس از کجا نشات می گرفت اما حس کاملن غریبه ای بود که این بار در طبیعت تجربه اش می کردم .
شاید هم داشتم دوباره پوست می انداختم و به دنیای واقعی که در اون زیبائی ها به زشتی ها ارجحیت دارن بر می گشتم .
چقدر این روزها دیدن تو با اون چشم های نگرانت دلم رو می سوزونه ...توئی که در هفت سالگی ذهن کوچولوت درگیر مسائلی مثل زندان و بستن روزنامه ها و نتیجه انتخاباته کوچولوی عزیزم .
درباره خواهر زاده کوچکم امیر مهدی حرف می زنم که تازه کلاس اول ابتدائی اش رو تموم کرده .یادمه تمام روزهای قبل از امتحاناش درباره تابستونش نقشه می کشید .سفرهائی که می خواست بره .کلاس هائی که با شوق و ذوق کودکانه ازشون حرف می زد وحالا ...
این روزها با حسرت از خاله ژیلات حرف می زنی . خاله ای که حتما چند بار در روز با تو حرف می زد با لحن بچه گانه ات می پرسی :خاله ژیلا چه بی معرفت شده چرا اصلا زنگ نمی زنه؟ و اون روزی که خاله ات بعد از ده روز انتظارت بالاخره از زندان زنگ زد اون آقای بازجو پشت تلفن چه راحت نقشه های ما رو برای گول زدن تو خراب کرد. به تو گفت مامانت و صدا کن از زندا ن زنگ می زنم . رنگ تو کوچولوی عزیزم مثل گچ سفید شد مامانت رو صدا زدی و با صدای لرزان گفتی. مامان میگه از زندان زنگ می زنم . هرگز سفید شدن چهره ات رو تو یک لحظه فراموش نمی کنم . چقدر اون روز دلت شکست نمی دونم.. چقدر دلداری ات دادم که رنگ به صورتت برگشت .کوچولو!
مامانت میگه تازه داری با مفوم ترس آشنا میشی ...اره و به جای ترس از تاریکی اون را با مفهوم زندان می شناسی عزیزم ...
اون روز رو بگو .روزی رو که از تعطیلی دوباره روزنامه ام تو خونه می گفتم و تو اومدی و با ناراحتی دستام و تو دستت گرفتی و گفتی اخه ترانه چقدر این روزنامه هائی که تو توشون کار می کنی تعطیل میشن. فقط روزنامه سرمایه که بودی خیلی کار کردی و من می خندم که ای بابا تو نگران نباش کار زیاده برای من ...
تو این روزها به من دلداری میدی کوچولو . روز بعد از انتخابات و یادته .گریه می کردم و تو با چشم های نگرانت دلداری ام می دادی: عیبی نداره چهار سال دیگه اقای موسوی رئیس جمهور میشه و من به این حرفت می خندم و تو خوشحال میدوئی دنبال بازیت .اینکه تونستی با یک جمله شادم کنی ذوق زده ات می کنه ...اما همیشه نگرانی رو تو چشمات می بینم کوچولو .به خصوص وقتی به چهره مضطرب مادربزرگت خیره میشی و بعد با خشم با شمشیر ت بازی می کنی ...نگرانی رو تو هیکل نحیف و کوچولو ت می بینم .
آخ چقدر دلم برات می سوزه.
برای تو و همه بچه های کشورم .
مرا محکوم کنید مهم نیست .تاریخ تبرئه ام خواهد کرد !
همه چیز مثل یک کابوسه . روزها چه دیر می گذرند و غمگین ...
این روزها روزهای انتخابات است و من هم پراز این اتفاق .شاید بیشتر از خیلی های دیگر و افراطی تر. قبول دارم .محل کارم که روزنامه کلمه است فضایش کاملا معلوم است و مکانش هم که در میدان هفت تیراست درست در قلب اتفاق های مهم واقع شده .
همیشه بعد از کار ساعاتی را در خیابان ها پرسه می زنم و بعد هم به خانه برمی گردم .مناظره می بینم فیلم مستند تبلیغاتی تماشا می کنم بعد درباره اش ساعت ها فکر می کنم .حرف می زنم .. و شب می خوابم اغلب کم و نا آرام و صبح روز بعد دوباره روز از نو و روزی از نو .نمی دانم چقدر از حالتهای این روزهام اسمش هیجانه و چقدرش اضطراب و تشویش .. دیروز تو تاکسی با یکی از دوستام با راننده تاکسی درباره انتخابات بحث می کردیم .بغلدستی ام که آقای جوانی بود و خودش رو یک آدم دانشگاهی معرفی می کرد ناگهان گفت :«خانم ها چقدر حرص می خورید می دونید با این اضطراب های این روزهای تهران پوست تون رو داغون می کنید .ُ موهاتون میریزه و دندون هاتون خراب میشه و بعد دوباره به من زل زد :« حیف نیست پوستت خراب بشه »
نمی دونستم جوابش رو چی بدم. اره شب ها با قرص خواب و قرص ضد اضطراب می خوابم شب و روزم انتخابات و بحث هاش شده اما به پوستم تا حالا فکر نکرده بودم . خوش به حال اون آقا که به پوستش بیشتر از همه اینها اهمیت میده به حالش حسرت می خورم !
اره سال جدید هم شروع شد .یک شروع دیگر با اتفاقات نامعلوم دیگر و برای من با یک بیکاری جدید و اتفاقات و تغییرات خیلی اساسی در زندگی ام امیدوارم به خیر بگذره این شروع تازه ..
قبلا هم گفته بودم اینجا که از هر اغازی بدم میاد و هر پایانی خوشحالم می کنه .اغاز سال نو . شروع مدرسه .شروع هفته .شروع کار جدید . شروع ماه ..همه و همه ترسناکن برام خیلی . پایان همه شون هم خوشایند است و دلپذیر .امسال بدون ترس سراغ شروع رفتم تا ببینم با این شروع پایان چطور رقم خواهد خورد ؟
هيچي وجود نداره كه بخوام در موردش بنويسم ....هيچي ذهنم خاليه همونطور كه دلم .
فقط چند ثانیه طول کشید ...حس کردم چیزی از دستم به زور کنده شد و بعد صدای گاز یک موتور سیکلت و نگاهم به دستهای خالی ام که دیگه چیزی توش نبود ...وسط اتوبان وایساده بودم و به شماره تلفن هام فکر می کردم حالا چه قدر باید تلاش کنم تا همه اش رو دوباره جمع کنم ؟گیج و متحیر .صدای مردی حواسم و سر جا آورد تا خودم رو از وسط خیابون یا بهتر بگم ورودی اتوبان دور کنم .
خانوم موبایلتون رو برد؟ باهاش حرف می زدید؟ فقط یک ثانیه طول کشید چرا جیغ نزدید ؟و من همچنان در فکر شماره ها که حکم دفترچه تلفن رو برام داشت و همه خبرنگارها هم می دونند از دست دادنش چه فاجعه ایه جواب می دم نه صحبتم تموم شده بود داشتم قطعش می کردم که از دستم قاپید ... خلاصه این جوری بود ماجرای از دست دادن موبایلم.
ماجرای تازه دیگه ای پیش نیومده جز اینکه هر روز کله سحر بیدار میشم و میرم سر کار . کمی دیرتر از کله پزها .سرحال و به موقع ...هنوزهم در عجبم ..من و هر روز ساعت شش صبح از خواب بیدار شدن هر روز بوی نون تازه نانوائی سر کوچه مون را بالا می کشم ونگاهی به مردم توی صف میاندازم که با انگیزه زیاد اومدن برای صبحانه شون نون تازه بخرن .بعد در خیابونی که هنوز تاریکه دنبال تاکسی می گردم و بعدش هم سربالائی جردن و تندیس .. کارها خوب پیش میره ناراضی نیستم .. .
روزهای سرد بی روح کشدار و بلندند ...خیلی بلند .
وقتی همه چیز خوب پیش میره هم همیشه موانعی هست. اره زندگی همینقدر الکیه و پر از مانع ...
این روزها مریضی رمقم و گرفته .درد و مرض های جورواجور .سرماخوردگی وحشتناکی که کمتر تا به حال از این نوعش اون هم این قدر شدید سراغم اومده . همه وجودم پر از میکربه و حالا هم سمت چپ صورتم و گرفتم و می نویسم از زور درد دندونی که به عصب رسیده و ....
چقدر ضعیفم و احساس تنهائی و خستگی می کنم دیگه این تن هم نمی کشه...
چهره ات در برگ ها نهان بود
برگها را یکی یکی چیدم تا به کنارت بیایم
آخرین برگ را که چیدم رفته بودی آنگاه
از برگ های چیده شده گلتاجی بافتم
کسی را نداشتم تا به او بدهم آن را
بر تارک خود آویختمش
روزهای عجبی و غریبی رو پشت سر می ذارم .روزهائی پر از اتفاق و پیشنهادهای جالب و رخدادهای غیر منتظره ... ادمهائی رو که سالهاست ندیدم .یهو تو خیابون می بینم ادمهائی رو که انتظار شنیدن صداشون و ندارن بهم زنگ میزنن ...وخلاصه زندگی هم عجیبه گاهی فکر می کنی فراموش شده ای و گاهی هم انگار پیدای پیدائی ...
چند روزی هست که دوباره به تحریریه یه روزنامه برگشتم. این بار تحریریه یه روزنامه پر تیراژ "همشهری " البته از نوع عصرش .من اینجا همون حوزه های سابق خبری رو دارم به اضافه یه حوزه جدید. کار کردن برای یه روزنامه با تیراژ زیاد همیشه برام جالب بوده و از حضور در تحریریه پر جنب و جوش همشهری راضی ام ...خلاصه روزهای سخت و پر کاری در انتظارن ...
روزهائی پر از اتفاق..