مرا محکوم کنید مهم نیست .تاریخ تبرئه ام خواهد کرد !
مرا محکوم کنید مهم نیست .تاریخ تبرئه ام خواهد کرد !
همه چیز مثل یک کابوسه . روزها چه دیر می گذرند و غمگین ...
این روزها روزهای انتخابات است و من هم پراز این اتفاق .شاید بیشتر از خیلی های دیگر و افراطی تر. قبول دارم .محل کارم که روزنامه کلمه است فضایش کاملا معلوم است و مکانش هم که در میدان هفت تیراست درست در قلب اتفاق های مهم واقع شده .
همیشه بعد از کار ساعاتی را در خیابان ها پرسه می زنم و بعد هم به خانه برمی گردم .مناظره می بینم فیلم مستند تبلیغاتی تماشا می کنم بعد درباره اش ساعت ها فکر می کنم .حرف می زنم .. و شب می خوابم اغلب کم و نا آرام و صبح روز بعد دوباره روز از نو و روزی از نو .نمی دانم چقدر از حالتهای این روزهام اسمش هیجانه و چقدرش اضطراب و تشویش .. دیروز تو تاکسی با یکی از دوستام با راننده تاکسی درباره انتخابات بحث می کردیم .بغلدستی ام که آقای جوانی بود و خودش رو یک آدم دانشگاهی معرفی می کرد ناگهان گفت :«خانم ها چقدر حرص می خورید می دونید با این اضطراب های این روزهای تهران پوست تون رو داغون می کنید .ُ موهاتون میریزه و دندون هاتون خراب میشه و بعد دوباره به من زل زد :« حیف نیست پوستت خراب بشه »
نمی دونستم جوابش رو چی بدم. اره شب ها با قرص خواب و قرص ضد اضطراب می خوابم شب و روزم انتخابات و بحث هاش شده اما به پوستم تا حالا فکر نکرده بودم . خوش به حال اون آقا که به پوستش بیشتر از همه اینها اهمیت میده به حالش حسرت می خورم !
اره سال جدید هم شروع شد .یک شروع دیگر با اتفاقات نامعلوم دیگر و برای من با یک بیکاری جدید و اتفاقات و تغییرات خیلی اساسی در زندگی ام امیدوارم به خیر بگذره این شروع تازه ..
قبلا هم گفته بودم اینجا که از هر اغازی بدم میاد و هر پایانی خوشحالم می کنه .اغاز سال نو . شروع مدرسه .شروع هفته .شروع کار جدید . شروع ماه ..همه و همه ترسناکن برام خیلی . پایان همه شون هم خوشایند است و دلپذیر .امسال بدون ترس سراغ شروع رفتم تا ببینم با این شروع پایان چطور رقم خواهد خورد ؟
هيچي وجود نداره كه بخوام در موردش بنويسم ....هيچي ذهنم خاليه همونطور كه دلم .
فقط چند ثانیه طول کشید ...حس کردم چیزی از دستم به زور کنده شد و بعد صدای گاز یک موتور سیکلت و نگاهم به دستهای خالی ام که دیگه چیزی توش نبود ...وسط اتوبان وایساده بودم و به شماره تلفن هام فکر می کردم حالا چه قدر باید تلاش کنم تا همه اش رو دوباره جمع کنم ؟گیج و متحیر .صدای مردی حواسم و سر جا آورد تا خودم رو از وسط خیابون یا بهتر بگم ورودی اتوبان دور کنم .
خانوم موبایلتون رو برد؟ باهاش حرف می زدید؟ فقط یک ثانیه طول کشید چرا جیغ نزدید ؟و من همچنان در فکر شماره ها که حکم دفترچه تلفن رو برام داشت و همه خبرنگارها هم می دونند از دست دادنش چه فاجعه ایه جواب می دم نه صحبتم تموم شده بود داشتم قطعش می کردم که از دستم قاپید ... خلاصه این جوری بود ماجرای از دست دادن موبایلم.
ماجرای تازه دیگه ای پیش نیومده جز اینکه هر روز کله سحر بیدار میشم و میرم سر کار . کمی دیرتر از کله پزها .سرحال و به موقع ...هنوزهم در عجبم ..من و هر روز ساعت شش صبح از خواب بیدار شدن هر روز بوی نون تازه نانوائی سر کوچه مون را بالا می کشم ونگاهی به مردم توی صف میاندازم که با انگیزه زیاد اومدن برای صبحانه شون نون تازه بخرن .بعد در خیابونی که هنوز تاریکه دنبال تاکسی می گردم و بعدش هم سربالائی جردن و تندیس .. کارها خوب پیش میره ناراضی نیستم .. .
روزهای سرد بی روح کشدار و بلندند ...خیلی بلند .
وقتی همه چیز خوب پیش میره هم همیشه موانعی هست. اره زندگی همینقدر الکیه و پر از مانع ...
این روزها مریضی رمقم و گرفته .درد و مرض های جورواجور .سرماخوردگی وحشتناکی که کمتر تا به حال از این نوعش اون هم این قدر شدید سراغم اومده . همه وجودم پر از میکربه و حالا هم سمت چپ صورتم و گرفتم و می نویسم از زور درد دندونی که به عصب رسیده و ....
چقدر ضعیفم و احساس تنهائی و خستگی می کنم دیگه این تن هم نمی کشه...
چهره ات در برگ ها نهان بود
برگها را یکی یکی چیدم تا به کنارت بیایم
آخرین برگ را که چیدم رفته بودی آنگاه
از برگ های چیده شده گلتاجی بافتم
کسی را نداشتم تا به او بدهم آن را
بر تارک خود آویختمش
روزهای عجبی و غریبی رو پشت سر می ذارم .روزهائی پر از اتفاق و پیشنهادهای جالب و رخدادهای غیر منتظره ... ادمهائی رو که سالهاست ندیدم .یهو تو خیابون می بینم ادمهائی رو که انتظار شنیدن صداشون و ندارن بهم زنگ میزنن ...وخلاصه زندگی هم عجیبه گاهی فکر می کنی فراموش شده ای و گاهی هم انگار پیدای پیدائی ...
چند روزی هست که دوباره به تحریریه یه روزنامه برگشتم. این بار تحریریه یه روزنامه پر تیراژ "همشهری " البته از نوع عصرش .من اینجا همون حوزه های سابق خبری رو دارم به اضافه یه حوزه جدید. کار کردن برای یه روزنامه با تیراژ زیاد همیشه برام جالب بوده و از حضور در تحریریه پر جنب و جوش همشهری راضی ام ...خلاصه روزهای سخت و پر کاری در انتظارن ...
روزهائی پر از اتفاق..
امروز بعد از اینکه از سر کار بر می گشتم(دستیار یک پروژه تحقیقاتی شده ام ) ساعت حول و حوش شش بعد از ظهرِِاز پل حافظ تا چهارراه ولی عصر پیاده اومدم . کاری که معمولن خیلی دوستش دارم پیاده روری رو میگم .حس بدی نداشتم و کاملن سر حال بودم .همه چیز مثل قبل بود سر چهار راه مثل همیشه نیروهای گشت ارشاد رو دیدم ونگاه پر کینه ام و مثل همیشه نثارشون کردم .از دوستم خداحافظی کردم سوار تاکسی شدم که برم میدون ولی عصر تا دوست دیگه ای رو ببینم ....
تو تاکسی ناگهان ته دلم خالی شد .نمی دونم چرا؟ واقعن نمی دونم احساس غم و اندوهی به سراغم اومد که کمتر تا به حال حسش کرده بودم . دوستم رو دیدم یه دیدار کوتاه . بعد نفهمیدم که کجا میرم ساعتها و ساعتها تنها با حس و حال عجیبم خیابونهای تهران رو گز کردم .هوای خنک و عالی پائیزی به صورتم می خورد و لحظه به لحظه حالم و بدتر می کرد.
به قیافه آدمها خیره می شدم به صورتاشون .صورتهائی که به نظرم هیچ احساسی نداشتن . سر از خیابون اشنام در آوردم و مثل همه وقتهای افسردگی و ناراحتی خرید کردم .مثل همیشه اول جوراب خریدم. همیشه وقتی ناراحتم جوراب می خرم نمی دونم چرا !جورابهای رنگ و وارنگ و جورابی با پنج انگشت.
از ساندویچ فروشی مورد علاقه ام ساندویچ خریدم و تو خیابونهای نسبتا خلوت و تاریک تهران با گازهای گنده خوردمش. از شیرینی فروشی مورد علاقه ام شیرینی که دوستش دارم و خریدم. ناپلئونی !از همه شیرینی ها بیشتر دوستش دارم ...ساعتها راه رفتم تا اونجا که از سوزش کف پاهام فهمیدم که باید خیلی راه رفته باشم از خیابونهای بی ربط سر در اوردم . از یک مغازه بی ربط یه بلوز مشکی بی ربط تر خریدم .داشتم فکر می کردم به سراغ مغازه دیگه ای برم و یه چیز دیگه بخرم که دیدم پولهام تموم شده. فهمیدم که باید بر گردم ...
رسیدم خونه و فهمیدم زشت ترین جوراب های زندگیم وبدمزه ترین شیرینی ناپلئونی تهران و زشت ترین بلوز عالم و خریدم ..
این روزهای قشنگ تند و زود می گذرند خوندن تعدادی کتاب عالی و دیدن کلی فیلم خوب و تموم کردن کلی کار عقب افتاده ( با کمال شرمندگی یه عالم دیگه اش مونده ) نتیجه این روزهای خوب بوده که خیلی زود به پایانش نزدیک میشه و دوباره کار و کار البته این بار از یه جنس دیگه و شاید قشنگ تر...
به هر حال فهمیدم که در عصر مدرن روزهائی که ما به خودمون فکر می کنیم .فقط به خودمون خیلی کمن و نایاب و باید قدر لحظه لحظه اش رو داشت ...
چند روز قبل در انجمن صنفی روزنامه نگاران تریبون آزادی برای گفتن مشکلات صنفی روزنامه نگاران برگزار شد جلسه همانطور که انتظار می رفت خلوت و با حضور ده پانزده نفر بر قرارشد.من هم در آنجا چند جمله ای گفتم که عینش را اینجا می گذارم که در واقع به برخی از دلایل استعفایم از روزنامه سرمایه هم بر می گردد که قبلا در اینجا وعده نوشتن درباره اش را داده بودم :
حدود دو هفته ای هست که از روزنامه سرمایه استعفا داده ام . اینجا هم نیامده ام تا گلایه هایم را بگویم و امیدوار باشم که حق و حقوقم گرفته می شود چون مدتهاست که از انجمن صنفی روزنامه نگاران هم نا امید شده ام و فقط این حرفها را می گویم تا در جائی ثبت شود و ناگفته نماند .
من به هیچ عنوان از کارفرمای روزنامه سرمایه آقای خدابخش گلایه ای ندارم .چون ایشان یک سرمایه دارهستند و مناسبات دنیای سرمایه داری اقتضا می کند که ایشان به نفع خودشان و افزایش سرمایه شان فکر کنندو با هر راهی هم در جهت رسیدن به این خواسته تلاش کنند .اما من گلایه ام از آقای سر دبیر و شورای سردبیری این روزنامه است که هر کدام ادعای فرهنگ و درک آن را دارند اما هر گز به وضعیت غیر انسانی که در این روزنامه می گذشت اعتراض نکرده و گاه همراهی اش کردند . در این روزنامه ما از اولین امکانات رفاهی برای کار محروم بودیم صندلی به اندازه کافی وجود نداشت تا رویش بنشینیم و برای نوشتن گزارش هایمان مجبور بودیم به یک گوشه و کنار از جمله آشپزخانه ساختمان پناه ببریم . اقایان شورای سردبیری و سردبیر آیا این صحنه ها را نمی دیدند ؟آیا هیچکدام از آنها هیچ سمت و رفت و آمدی به انجمن صنفی روزنامه نگاران نداشتند تا این مسائل را انتقال بدهند ؟
بارها به ما انتقاد شد که چرا از مشکلاتتان به انجمن صنفی شکایت نیاوردید . آیا دوستان عزیز در انجمن صنفی روزنامه نگاران در فضائی خارج از این روزنامه ها نفس می کشند و زندگی می کنند حداقل من چند نفرشان را هر روز در روزنامه خودمان می دیدم .
به هر حال من استعفا دادم اما نه فقط برای اینکه حقوقم هر ۲ یا ۳ ماه یک بار به شیوه ای کاملا غیر انسانی پرداخت می شد و نه حتی برای اینکه از صندلی و خط تلفن مستقیم و دستگاه فاکس که از ملزومات کارمان بود بی بهره بودیم .بلکه هر روز احساس می کردم که با تایید و نگاه های بی تفاوت روزنامه نگاران با تجربه ای که در این روزنامه بودند و این همه بی عدالتی را می دیدند و اعتراضی نمی کردند به شان انسانی ام توهین می شود .
من بارها و بارها اعتراض ام را به گوش سردبیر و شورای سردبیری رساندم اما نتیجه ای نگرفتم و تنها راه فرار از این همه توهین را استعفا از ان روزنامه دانستم .
الان هم با گذشت بیش از دو هفته از استعفا هیچ تماسی با ما گرفته نشده تا درباره دو ماه حقوق باقیمانده مان با ما تسویه حساب شود و در اینجا هم خواستار دریافت هر چه زودتر حق و حقوقم هستم و در پایان هم می گویم چون دوست دشمن است شکایت کجا برم .
پی نوشت : این ها تنها برخی از دلایل صنفی استعفایم از روزنامه سرمایه بود و گفتن دلایل دیگر به ویژه مشکلاتی را که در حوزه زنان و حقوق بشرو .. در این روزنامه از سر گذراندم به زمان دیگری موکول می کنم .
حدود یک ماهی میشه که از سفرم به زاهدان می گذره ولی هنوز تقریبا هر روز یاد اونجا و به ویژه منطقه شیر اباد می افتم .منطقه ای حاشیه ای در شمال زاهدان و بسیار محروم.
اونجا با زنهای زیادی حرف زدم زنان بلوچی که غم و اندوه چشمان شان را در هیچ جای دیگری ندیده بودم زنانی که کمتر می خندیدند . این موضوع اونقدر موجب کنجکاوی ام شد که از چند نفر پرسیدم چرا زنان اینجا این همه غمگینند و کمتر می خندند .
پاسخم واضح بود :" غم و بدبختی و فقر دیگه جائی برای خنده اینها باقی نمی گذاره ." زنان بلوچ مشکلات زیادی دارند که چند همسری شوهران شان یکی از آنهاست اینجا بخشی از سخنان این زنان را آورده ام .هر چند این تنها مشکل زنان این منطقه نیست بی شناسنامه بودن ِ ازدواج های اجباری -محدودیت بیش از حد دختران جوان و ...خیلی مشکلات دیگر را هم این زنان رنجدیده تحمل می کنند .
در حالی زنان از چند همسری شوهران شون گلایه دارند که مردان خیلی راحت با این موضوع برخورد می کنند یعنی تفاوت عمده شان با مردهای چند همسر در نقاط دیگه اینه که این موضوع هیچ قبحی براشون نداره و خیلی راحت درباره اش صحبت می کنند چیزی که حداقل من در تهران و جاهای دیگه ندیدم و لا اقل مردهائی که این کار رو می کنند اون رو مخفی می کنند .یا از گفتنش خجالت می کشند. حرفهای این اقای بلوچ دو زنه شاید بهتر منظورم رو نشون بده .
فقط اینکه هنوز دلم اونجاست و خیلی هم دوست دارم دوباره به زاهدان برم و با زنان انجا صحبت کنم زنانی که انگار برای رنجهاشان پایانی وجود ندارد . زنان سرزمین من .
هنوز یک هفته از استعفام از روزنامه سرمایه نگذشته و شاید کمی خجالت آور باشه که بگم از این بیکاری دارم پر در می ارم و اونقدر خوشحالم که نگو . دلیل این استعفا رو خیلی از دوستام می دونن شاید یک روزی هم بیشتر درباره اش نوشتم اما حالا که حسش نیست و راستش یه جورائی هم انقدر برام بی تفاوت شده که دیگه حال فکر کردن بهش و ندارم .به هر حال دوره ای بود پر از غم و شادی که گذشته و پرونده اش برام بسته شده اما درباره چیزهائی که این اواخر در اونجا ناراحتم می کرد و موجب استعفام شد یک روزی می نویسم چیزهائی مثل بی عدالتی و دروغ و دوروئی که بر این روزنامه سایه انداخته بود و با دور شدن ازشون این طور احساس شادمانی می کنم.
این یک هفته هر روز صبح زود از خواب بیدار شدم و خوشحال و سرحال دنبال کار و بارم رفتم .یک عالم کار عقب افتاده که رو هم تلنبارشده بود و همیشه به خاطر کارهای روزنامه عقب انداخته بودمشون رو انجام می دم و با کنار گذاشتن هر کدوم احساس رضایت خاصی می کنم .
یک دوستی دارم که همیشه می گه از تغییر در زندگیتون نترسید تغییر همیشه نتیجه مثبت داره و با خودش اتفاقات خوب به همراه میاره . این روزها مدام یاد حرفهای این دوستم می افتم و از این تغییر لذت می برم اون دوستم راست می گفت که تغییر با خودش اتفاقات خوب میاره و این تغییر از همین حال داره اثراتش رو نشون میده. امروز تو دانشگاه مون انقدر خبر خوب شنیدم که برای چند هفته ام کافی باشه ادامه تحصیل حس خیلی مثبتی را در من به وجود اورده .خیلی ها این روزها با تعجب نگاهم می کنند و می گند ادمی رو ندیدیم که بیکار شدن انقدر سر حالش اورده باشه ....به هر حال خوشحالم که آزادم و هر روز می توانم کارهای مورد علاقه ام و انجام بدم به هر حال هر کسی که تجربه طولانی مدت کار ثابت رو داشته می تونه حال و روز این روزهای من و در ک کنه.....