این روزها با ولع عجیب و غریبی کتاب می خونم. چند تا کتاب رو همزمان می خوانم. انگار وقت نداشته باشم هولم . سرزمین گوجه های سبز، نوشته هرتا مولر .خاطرات یک زن توده ای ،خاک غریب آخرین اثر جامپا لیری ،تنهائی پر هیاهو همه رو با هم می خونم . فیلم می بینم از لحظه های ناب تنهائی استفاده می کنم هر چند هیچ وقتی رو هم برای با دوستانم بودن از دست نمی دم .به خصوص جمع های که باهاشون احساس نزدیکی بیشتری می کنم و البته در جمع ها کاملا بی ربط هم شرکت می کنم ... نمی دونم ولی یه جورائی فکر می کنم واقعا دوباره به زندگی برگشتم . کم کم و با تاخیر اما با یه عالمه دستپاچگی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 15:52  توسط ترانه بنی یعقوب
|
بعد از دو سه ماه کابوس بالاخره هفته گذشته رفتم سفر .از این شهر لعنتی دور شدم رفتم اردبیل .شهری که عاشقشم و به نظرم شاهکار طبیعته یا حداقل بخشی از این شاهکار در اونجا تموم شده . دیدن مناظر بی نظیر و بودن با دوستان خیلی خوبم همه عالی و لذت بخش بودن .
اما مدام در اون چند روز فکری توی ذهنم تکرار می شد .زمانی که در شابیل در دامنه های بی نظیر سبلان بودیم و خورشید با رنگ قرمز پر رنگ پشت سرم بود و قرص کامل ماه روبروم در دامنه های زیبا و دل انگیز. مدام از خودم با تعجب می پرسیدم واقعا دنیا این همه زیبائی داره و من ازش بی خبر بودم . نمی دونم چطور بگم یک احساس عجیب غریبی با زیبائی ها و انگار که سرنوشت ام با زشتی و سیاهی بیشتر تعریف شده تو ذهنم می چرخید و... .نمی دونم این حس از کجا نشات می گرفت اما حس کاملن غریبه ای بود که این بار در طبیعت تجربه اش می کردم .
شاید هم داشتم دوباره پوست می انداختم و به دنیای واقعی که در اون زیبائی ها به زشتی ها ارجحیت دارن بر می گشتم .
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:9  توسط ترانه بنی یعقوب
|
چقدر این روزها دیدن تو با اون چشم های نگرانت دلم رو می سوزونه ...توئی که در هفت سالگی ذهن کوچولوت درگیر مسائلی مثل زندان و بستن روزنامه ها و نتیجه انتخاباته کوچولوی عزیزم .
درباره خواهر زاده کوچکم امیر مهدی حرف می زنم که تازه کلاس اول ابتدائی اش رو تموم کرده .یادمه تمام روزهای قبل از امتحاناش درباره تابستونش نقشه می کشید .سفرهائی که می خواست بره .کلاس هائی که با شوق و ذوق کودکانه ازشون حرف می زد وحالا ...
این روزها با حسرت از خاله ژیلات حرف می زنی . خاله ای که حتما چند بار در روز با تو حرف می زد با لحن بچه گانه ات می پرسی :خاله ژیلا چه بی معرفت شده چرا اصلا زنگ نمی زنه؟ و اون روزی که خاله ات بعد از ده روز انتظارت بالاخره از زندان زنگ زد اون آقای بازجو پشت تلفن چه راحت نقشه های ما رو برای گول زدن تو خراب کرد. به تو گفت مامانت و صدا کن از زندا ن زنگ می زنم . رنگ تو کوچولوی عزیزم مثل گچ سفید شد مامانت رو صدا زدی و با صدای لرزان گفتی. مامان میگه از زندان زنگ می زنم . هرگز سفید شدن چهره ات رو تو یک لحظه فراموش نمی کنم . چقدر اون روز دلت شکست نمی دونم.. چقدر دلداری ات دادم که رنگ به صورتت برگشت .کوچولو!
مامانت میگه تازه داری با مفوم ترس آشنا میشی ...اره و به جای ترس از تاریکی اون را با مفهوم زندان می شناسی عزیزم ...
اون روز رو بگو .روزی رو که از تعطیلی دوباره روزنامه ام تو خونه می گفتم و تو اومدی و با ناراحتی دستام و تو دستت گرفتی و گفتی اخه ترانه چقدر این روزنامه هائی که تو توشون کار می کنی تعطیل میشن. فقط روزنامه سرمایه که بودی خیلی کار کردی و من می خندم که ای بابا تو نگران نباش کار زیاده برای من ...
تو این روزها به من دلداری میدی کوچولو . روز بعد از انتخابات و یادته .گریه می کردم و تو با چشم های نگرانت دلداری ام می دادی: عیبی نداره چهار سال دیگه اقای موسوی رئیس جمهور میشه و من به این حرفت می خندم و تو خوشحال میدوئی دنبال بازیت .اینکه تونستی با یک جمله شادم کنی ذوق زده ات می کنه ...اما همیشه نگرانی رو تو چشمات می بینم کوچولو .به خصوص وقتی به چهره مضطرب مادربزرگت خیره میشی و بعد با خشم با شمشیر ت بازی می کنی ...نگرانی رو تو هیکل نحیف و کوچولو ت می بینم .
آخ چقدر دلم برات می سوزه.
برای تو و همه بچه های کشورم .
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:55  توسط ترانه بنی یعقوب
|
مرا محکوم کنید مهم نیست .تاریخ تبرئه ام خواهد کرد !
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:9  توسط ترانه بنی یعقوب
|
همه چیز مثل یک کابوسه . روزها چه دیر می گذرند و غمگین ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:11  توسط ترانه بنی یعقوب
|
این روزها روزهای انتخابات است و من هم پراز این اتفاق .شاید بیشتر از خیلی های دیگر و افراطی تر. قبول دارم .محل کارم که روزنامه کلمه است فضایش کاملا معلوم است و مکانش هم که در میدان هفت تیراست درست در قلب اتفاق های مهم واقع شده .
همیشه بعد از کار ساعاتی را در خیابان ها پرسه می زنم و بعد هم به خانه برمی گردم .مناظره می بینم فیلم مستند تبلیغاتی تماشا می کنم بعد درباره اش ساعت ها فکر می کنم .حرف می زنم .. و شب می خوابم اغلب کم و نا آرام و صبح روز بعد دوباره روز از نو و روزی از نو .نمی دانم چقدر از حالتهای این روزهام اسمش هیجانه و چقدرش اضطراب و تشویش .. دیروز تو تاکسی با یکی از دوستام با راننده تاکسی درباره انتخابات بحث می کردیم .بغلدستی ام که آقای جوانی بود و خودش رو یک آدم دانشگاهی معرفی می کرد ناگهان گفت :«خانم ها چقدر حرص می خورید می دونید با این اضطراب های این روزهای تهران پوست تون رو داغون می کنید .ُ موهاتون میریزه و دندون هاتون خراب میشه و بعد دوباره به من زل زد :« حیف نیست پوستت خراب بشه »
نمی دونستم جوابش رو چی بدم. اره شب ها با قرص خواب و قرص ضد اضطراب می خوابم شب و روزم انتخابات و بحث هاش شده اما به پوستم تا حالا فکر نکرده بودم . خوش به حال اون آقا که به پوستش بیشتر از همه اینها اهمیت میده به حالش حسرت می خورم !
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:23  توسط ترانه بنی یعقوب
|
اره سال جدید هم شروع شد .یک شروع دیگر با اتفاقات نامعلوم دیگر و برای من با یک بیکاری جدید و اتفاقات و تغییرات خیلی اساسی در زندگی ام امیدوارم به خیر بگذره این شروع تازه ..
قبلا هم گفته بودم اینجا که از هر اغازی بدم میاد و هر پایانی خوشحالم می کنه .اغاز سال نو . شروع مدرسه .شروع هفته .شروع کار جدید . شروع ماه ..همه و همه ترسناکن برام خیلی . پایان همه شون هم خوشایند است و دلپذیر .امسال بدون ترس سراغ شروع رفتم تا ببینم با این شروع پایان چطور رقم خواهد خورد ؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:9  توسط ترانه بنی یعقوب
|
هيچي وجود نداره كه بخوام در موردش بنويسم ....هيچي ذهنم خاليه همونطور كه دلم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:10  توسط ترانه بنی یعقوب
|
فقط چند ثانیه طول کشید ...حس کردم چیزی از دستم به زور کنده شد و بعد صدای گاز یک موتور سیکلت و نگاهم به دستهای خالی ام که دیگه چیزی توش نبود ...وسط اتوبان وایساده بودم و به شماره تلفن هام فکر می کردم حالا چه قدر باید تلاش کنم تا همه اش رو دوباره جمع کنم ؟گیج و متحیر .صدای مردی حواسم و سر جا آورد تا خودم رو از وسط خیابون یا بهتر بگم ورودی اتوبان دور کنم .
خانوم موبایلتون رو برد؟ باهاش حرف می زدید؟ فقط یک ثانیه طول کشید چرا جیغ نزدید ؟و من همچنان در فکر شماره ها که حکم دفترچه تلفن رو برام داشت و همه خبرنگارها هم می دونند از دست دادنش چه فاجعه ایه جواب می دم نه صحبتم تموم شده بود داشتم قطعش می کردم که از دستم قاپید ... خلاصه این جوری بود ماجرای از دست دادن موبایلم.
ماجرای تازه دیگه ای پیش نیومده جز اینکه هر روز کله سحر بیدار میشم و میرم سر کار . کمی دیرتر از کله پزها .سرحال و به موقع ...هنوزهم در عجبم ..من و هر روز ساعت شش صبح از خواب بیدار شدن هر روز بوی نون تازه نانوائی سر کوچه مون را بالا می کشم ونگاهی به مردم توی صف میاندازم که با انگیزه زیاد اومدن برای صبحانه شون نون تازه بخرن .بعد در خیابونی که هنوز تاریکه دنبال تاکسی می گردم و بعدش هم سربالائی جردن و تندیس .. کارها خوب پیش میره ناراضی نیستم .. .
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:46  توسط ترانه بنی یعقوب
|
روزهای سرد بی روح کشدار و بلندند ...خیلی بلند .
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 17:23  توسط ترانه بنی یعقوب
|
وقتی همه چیز خوب پیش میره هم همیشه موانعی هست. اره زندگی همینقدر الکیه و پر از مانع ...
این روزها مریضی رمقم و گرفته .درد و مرض های جورواجور .سرماخوردگی وحشتناکی که کمتر تا به حال از این نوعش اون هم این قدر شدید سراغم اومده . همه وجودم پر از میکربه و حالا هم سمت چپ صورتم و گرفتم و می نویسم از زور درد دندونی که به عصب رسیده و ....
چقدر ضعیفم و احساس تنهائی و خستگی می کنم دیگه این تن هم نمی کشه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 19:7  توسط ترانه بنی یعقوب
|
چهره ات در برگ ها نهان بود
برگها را یکی یکی چیدم تا به کنارت بیایم
آخرین برگ را که چیدم رفته بودی آنگاه
از برگ های چیده شده گلتاجی بافتم
کسی را نداشتم تا به او بدهم آن را
بر تارک خود آویختمش
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 22:35  توسط ترانه بنی یعقوب
|
روزهای عجبی و غریبی رو پشت سر می ذارم .روزهائی پر از اتفاق و پیشنهادهای جالب و رخدادهای غیر منتظره ... ادمهائی رو که سالهاست ندیدم .یهو تو خیابون می بینم ادمهائی رو که انتظار شنیدن صداشون و ندارن بهم زنگ میزنن ...وخلاصه زندگی هم عجیبه گاهی فکر می کنی فراموش شده ای و گاهی هم انگار پیدای پیدائی ...
چند روزی هست که دوباره به تحریریه یه روزنامه برگشتم. این بار تحریریه یه روزنامه پر تیراژ "همشهری " البته از نوع عصرش .من اینجا همون حوزه های سابق خبری رو دارم به اضافه یه حوزه جدید. کار کردن برای یه روزنامه با تیراژ زیاد همیشه برام جالب بوده و از حضور در تحریریه پر جنب و جوش همشهری راضی ام ...خلاصه روزهای سخت و پر کاری در انتظارن ...
روزهائی پر از اتفاق..
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 19:58  توسط ترانه بنی یعقوب
|
امروز بعد از اینکه از سر کار بر می گشتم(دستیار یک پروژه تحقیقاتی شده ام ) ساعت حول و حوش شش بعد از ظهرِِاز پل حافظ تا چهارراه ولی عصر پیاده اومدم . کاری که معمولن خیلی دوستش دارم پیاده روری رو میگم .حس بدی نداشتم و کاملن سر حال بودم .همه چیز مثل قبل بود سر چهار راه مثل همیشه نیروهای گشت ارشاد رو دیدم ونگاه پر کینه ام و مثل همیشه نثارشون کردم .از دوستم خداحافظی کردم سوار تاکسی شدم که برم میدون ولی عصر تا دوست دیگه ای رو ببینم ....
تو تاکسی ناگهان ته دلم خالی شد .نمی دونم چرا؟ واقعن نمی دونم احساس غم و اندوهی به سراغم اومد که کمتر تا به حال حسش کرده بودم . دوستم رو دیدم یه دیدار کوتاه . بعد نفهمیدم که کجا میرم ساعتها و ساعتها تنها با حس و حال عجیبم خیابونهای تهران رو گز کردم .هوای خنک و عالی پائیزی به صورتم می خورد و لحظه به لحظه حالم و بدتر می کرد.
به قیافه آدمها خیره می شدم به صورتاشون .صورتهائی که به نظرم هیچ احساسی نداشتن . سر از خیابون اشنام در آوردم و مثل همه وقتهای افسردگی و ناراحتی خرید کردم .مثل همیشه اول جوراب خریدم. همیشه وقتی ناراحتم جوراب می خرم نمی دونم چرا !جورابهای رنگ و وارنگ و جورابی با پنج انگشت.
از ساندویچ فروشی مورد علاقه ام ساندویچ خریدم و تو خیابونهای نسبتا خلوت و تاریک تهران با گازهای گنده خوردمش. از شیرینی فروشی مورد علاقه ام شیرینی که دوستش دارم و خریدم. ناپلئونی !از همه شیرینی ها بیشتر دوستش دارم ...ساعتها راه رفتم تا اونجا که از سوزش کف پاهام فهمیدم که باید خیلی راه رفته باشم از خیابونهای بی ربط سر در اوردم . از یک مغازه بی ربط یه بلوز مشکی بی ربط تر خریدم .داشتم فکر می کردم به سراغ مغازه دیگه ای برم و یه چیز دیگه بخرم که دیدم پولهام تموم شده. فهمیدم که باید بر گردم ...
رسیدم خونه و فهمیدم زشت ترین جوراب های زندگیم وبدمزه ترین شیرینی ناپلئونی تهران و زشت ترین بلوز عالم و خریدم ..
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:46  توسط ترانه بنی یعقوب
|
این روزهای قشنگ تند و زود می گذرند خوندن تعدادی کتاب عالی و دیدن کلی فیلم خوب و تموم کردن کلی کار عقب افتاده ( با کمال شرمندگی یه عالم دیگه اش مونده ) نتیجه این روزهای خوب بوده که خیلی زود به پایانش نزدیک میشه و دوباره کار و کار البته این بار از یه جنس دیگه و شاید قشنگ تر...
به هر حال فهمیدم که در عصر مدرن روزهائی که ما به خودمون فکر می کنیم .فقط به خودمون خیلی کمن و نایاب و باید قدر لحظه لحظه اش رو داشت ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 19:10  توسط ترانه بنی یعقوب
|