تبليغاتX
بدون ویرایش

بدون ویرایش

 

در این روزهای پایانی سال رمق هیچ کاری انگار نیست. خانه ام و غیر از کمک در امور روزمره عید به خانواده ام کاری جزکتاب خواندن ندارم .این روزها در واقع رمان و خاطرات خودنوشت را  با لذت می بلعم . دختری از ایران یکی از این  کتابها بود که با لذت خواندمش.به هرحال امیدوارم سال آینده سال بهتری باشد .سال نو همه تان مبارک.

پ.ن: در ضمن هیشه از فیلتر کردن نظرات وبلاگم متنفر بودم. اما خوانندگان این وبلاگ که مجبور به خواندن جملات دور از ادب نیستند و گناهی هم ندارند. بنابراین ترجیح دادم فقط خودم شاهد این خشونتهای اینترنتی به قول دوستان باشم. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 23:39  توسط ترانه بنی یعقوب  | 

....

 

این روزها روزهای خوب و پرکاری بودند برای من که ماهها در خانه زندانی و مشغول درس خواندن بودم برگشتن دوباره به کار و زندگی پر جنب و جوش جالب بود .تعدادی از جشنها ی هشت مارس را هم به قصد پوشش خبری و هم انگیزه های شخصی رفتم که همگی خوب و جالب بودند.

 روز تجمع در پارک دانشجو روز تلخی بود. هم از جهت خشونت نیروی انتظامی و  هم  ازجهت بیتفاوتی مردم .هیچوقت نمیتونم خوشحالی اون چند زن چادری را فراموش کنم که با لذت می گفتند دستشان درد نکند که این زنها را زدند. حتما مطلبی در این باره یعنی دور ماندن جنبش زنان از بدنه جامعه و البته بیتفاوتی عجیب مردم نسبت به هموطنانشان خواهم نوشت .

 در ضمن فیلم چهارشنبه سوری را هم دیدم و کلی  از دیدنش لذت بردم این فیلم حس زنانه را خیلی خوب منتقل کرده حتما ببینیدش.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 22:21  توسط ترانه بنی یعقوب  | 

به کجا رسیده ایم؟

دیروز در میدان رسالت تهران با صحنه ای مواجه شدم که کلی اعصابم رو به هم ریخت و شبم را به کابوس ودل آشوبه بدل کرد.

 گویا پسری مزاحم دختری شده بود و از همان متلکهای جنسی معروف این میدان که هر بارکه رد میشنوی البته اگر کر نباشی میشنوی  به دخترک گفته بود .دخترک بیچاره  بیش از هجده سال نداشت .

 دخترک هم  در مقابل حرفهای زشت اوبی تفاوت نگذشته بود و همان حرفها را البته در وجهی بسیار مودبانه تر نثار مردک کرده بود .مرد ک هم به واسطه مرد بودن و لابد هزار و یک دلیل اجتماعی دیگر به جان دخترک بیچاره افتاده بود و کتکش زده بود .دخترک گریه کنان اما کوتاه نمی آمدو همچنان جواب مرد را میداد .

هر چند کل این صحنه برایم آزاردهنده بود و دلم مثل همیشه که چنین ماجراهائی را می بینم آشوب شد. اما دلیل ناراحتیم چیز دیگری است اینکه زنان و مردانی که این صحنه را می دیدند  بی تفاوت لبخند می زدند و هیچ مداخله ای نمی کردند راستش را بگویم از زنان حاضر در صحنه بیشتر لجم گرفت چون هر زنی معمولا در زندگیش با چنین مسائلی مواجه شده و از این بی حرمتیها به شخصیتش زیاد شنیده  اما زنان هم بی تفاوت می گذشتند مردان و به ویژه رانندگان را که نگو از این صحنه ی  در هم شکستن غرور و شخصیت یک دختر بیچاره که آماج بدترین حملات شده بود لذت می بردند و لبخندهای بی معنی و پوچ  می زدند.لبخندهائی مشمئز کننده و بیمار...

اما من و دوستم با بدختی مداخله کردیم و دخترک را که رنگ به صورت نداشت و می لرزید  از انجا و از حمله های فیزیکی و کلامی مردک دور کردیم .دخترک به تلخی گریه می کرد و حرفهای مشمئز کننده ی را که ازآن ولگرد شنیده بود برایمان بازگو می کرد. و من از خشم می لرزیدم اما بیهوده دلداریش میدادم دوستم که احساساتی شده بود  می خواست برگردد و حساب مردک را برسد که به زور منصرفش کردیم  .

ناراحتی من از دیدن این ماجرا  بیتفاوتی. بیغیرتی و بی اخلاقی مردان و زنانی بود که ظلم به یک موجود بی پناه را میدیدند اما لبخند میزدند.به کجا رسیده ایم؟ 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 19:54  توسط ترانه بنی یعقوب  | 

کتاب تکراری

 

این روزها مثل چند ماه گذشته دائم سرم تو کتاب و دفتره یا می نویسم یا می خونم این تحقیقها و امتحانهای دانشگاهی دست بردار نیستند. البته کارم هم بهشون اضافه شده (چند تا مطلب برای روزنامه سرمایه نوشتم. )

آنقدر دلم میخواد رمان بخونم که نگو !یک زمانی مساله ام این بود که کتاب جدی نمی خونم حالا این ماجرا کاملا برعکس شده و فرصت رمان خوندن و پیدا نمی کنم از بس کتاب جدی خوندم خسته شدم که البته مقتضای رشته ام است و بر سر اجبار و گرنه من عاشق رمانم. برای تعطیلات عید کلی نقشه دارم در این زمینه .نمی دونم شما هم اینجوری هستید یا نه ؟ ولی من عاشق تکراری خوندن رمانهای مورد علاقه ام و بارها و بارها  بعضیهاشون و خوندم همه میمیرند یکی از اونهاست . به ویژه زمانی که گرفتارم  مخصوصا وقتی امتحان  دارم یواشکی  سراغشون میرم و چند صفحه شون و دوباره می خونم چه کیفی داره این تکراری خوندنهای دزدکی.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 3:30  توسط ترانه بنی یعقوب  | 

سیب

 نگاه کن

در لحظه ای بزرگ به ثبت رسیدی

در لحظه ای مایل به خنده که انگار

 گفته باشی:سیب

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 2:4  توسط ترانه بنی یعقوب  |