تبليغاتX
بدون ویرایش

بدون ویرایش

...

امروز یه سر رفتم دانشگاه تو راه برگشت  به خونه سوار یک ماشین پیکان شدم که جوانکی سوسول راننده اش بود .درست چند دقیقه بعد از سوار شدن هم پشیمان شدم و مثل همیشه که بیدقت سوار ماشینی میشوم در دلم  به حماقت و عجله الکی ام فحش و بد وبیراه  دادم .

جوانک با سرعت بد وعجیبی میراند. آنقدر تند میرفت که من که اصولا از سرعت  زیاد چندان نمی ترسم .حالم خراب شده بود و  عملا دستهام می لرزید.عقب ماشین من و دو تا خانم  دیگر نشسته بودیم و جلو یک آقا .

پسره با سرعت بدی می رفت و با یک آهنگ تند خارجی  عصبیترم کرده بود.تا خواستم به پسره بگم که یواشتر بره دختر بغلدستیم پیشدستی کرد و گفت آقا یواشتر برو از ترس مردیم. که پسره با لحنی تند و زننده جواب داد :می ترسی پیاده شو به درک ! من هم لجم گرفت و گفتم خب راست میگه با این سرعت غیر عادی خودت و چند نفر دیگه رو میزنی می کشی هنوز نطقم تموم نشده بود که پسره گوشه اتوبان حقانی زد کنار و گفت یالله پیاده شید و بروید پی کارتون ترسوهای بزدل .

 من و دختره هم با تعجب و هاج و واج وسط اتوبان  حقانی محدوده  کتابخانه ملی و سازمان اسناد یعنی  درست وسط اتوبان که  جای پرت و بدیه پیاده شدیم. یعنی پیاده مون کرد شکر خدا .

اما جالب عکس العمل دو  تا مسافر دیگه بود که لام تا کام حرف نزدند و با اینکه معلوم بود ترسیدن خیلی راحت بیرون انداختن ما  از ماشین رو تماشا کردند و  دوباره سوار شدن .

بعد از پیاده شدن  همه اش یاد اون حرفهای  کتاب جامعه شناسی خودمانی می افتادم که میگفت  مردم ایران موجودات متملقی اند و  و همیشه به فکر  بر آورده شدن منافع آنی اشان هستند و اگه مثلا یک مسافر با راننده تاکسی دعواش بشه  و حق هم بگه حاضر نیستند به خاطر اینکه چند دقیقه فقط چند دقیقه منافعشان دست کسی است با او سر شاخ شوند و یا طرف راننده را میگیرند یا با سکوت از اظهار نظر صرف نظر می کنند.

 اما با این همه  این بار نفهمیدم سالم رسیدن به مقصد هدف مهمتری بود یا سر شاخ نشدن با یک راننده پررو یعنی بر آورده شدن کدامیک مهمتر بود  واقعا ؟ ما ایرانی ها خیلی بامزه ایم ها؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 0:18  توسط ترانه بنی یعقوب  | 

 

گاهی  زیاد فکر کردن به موضوعات کوچک چقدر آن را بزرگ می کند. شاید هم از اولش مهم است و تو فقط کوچک میشماریش شاید حس آ دم همیشه به آدم راست میگه نمی دونم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 19:56  توسط ترانه بنی یعقوب  | 

یک آغاز دیگر

 

نمی دونم چرا همیشه در زندگی از آغاز متنفر بوده ام از شروع یک سال جدید؛یک ترم جدید؛شروع مدرسه؛ هفته؛ زندگی و هرآغاز دیگری .

اما در عوض همیشه از پایان خوشحالم پایان سال ؛پایان هفته ؛پایان ترم. ۲۹ اسفند همیشه روز فوق العاده ای است برای من .اما شروع سال  نو حکایت دیگری دارد .اما به هر حال سال دیگری شروع شده  آغاز دیگری که پایان غایت نهایی اش و انتظار دلیل واقعی اش خواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 18:1  توسط ترانه بنی یعقوب  |