گذار
این روزها انگار در حالت گذار بودم ...گذار از خودم. مدتها بود که به خودم و احساساتم فکر نکرده بودم اصلا انگار گذاشته بودم بمیرن. اما دوباره تو این گذار فهمیدم که هستم ...
فقط همین هنوز هستم .
این روزها انگار در حالت گذار بودم ...گذار از خودم. مدتها بود که به خودم و احساساتم فکر نکرده بودم اصلا انگار گذاشته بودم بمیرن. اما دوباره تو این گذار فهمیدم که هستم ...
فقط همین هنوز هستم .
چند روز پیش با یکی از دوستام درباره زندگی صحبت می کردیم اینکه آیا در قرن بیست و یکم هم با وجود این همه فیلم و کتاب و چه می دونم تجربه مکتوب و غیر مکتوب لازمه که آدم همه چیز رو خودش تجربه کنه .دوستم معتقده که تجربه های شخصی خیلی مهم ترند و نباید منتظر موند که مثلا در مورد عشق ؛ دوست داشتن و به طور کلی زندگی؛ فیلمسازها و نویسنده ها برای ما نسخه بپیچند .به نظر او یک سفر کوتاه چنان اثری روی روح و روان آدم میگذاره که ساعتها تصویر و صدا و خواندن نمی تونن جاش رو بگیرن ...
این حرفها کلی من و به فکر انداخت و به اثری که این همه از کتابها و فیلمها گرفتم شک کردم .اثراتی که همشون رو قطعی می دونستم و باورشون داشتم...
دوستت می دارم
اما نمی توانی مرا دربند کنی
همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه و ابر نتوانستند
و بندآب نتوانست
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من مکوش!
و مرا بپذیر آنچنان که هستم
بدان سان که دریا می پذیرد
همه نهرها را که همواره به سوی او خیزانند
ودر دل او ریزانند
مرا بپذیر به سان آبشارها ؛بندآبها ؛دریاچه ها
وبدان که چگونه راهم را
به سوی پذیرش بی نهایت ؛
می یابم.
این روزها غاده السمان شاعر سوری با ذهن و زبان زنانه اش خیلی مشغولم کرده است.شعرهاش و دوست دارم مخصوصن این یکی رو .