دیشب و امشب دو تا فیلم دیدم که هر دوشون رو دوست داشتم یه جورائی!! اول پرسپولیس که خیلی زیاد من و یاد بچگی های خودم تو دوران جنگ می انداخت و در کل خیلی شبیه بود به فکرائی که اون موقعها داشتم .
امشب هم سنتوری که ازش خوشم اومد و درباره اش کلی فکر کردم . به نظرم هانیه مسیر درستی رو انتخاب کرد و به عشق و زندگی اش هم به هیچ عنوان خیانت نکرد . یعنی اگر او تمام عمرش و پای یک مشت خاطره قشنگ می گذاشت آن وقت عشق و می شناخت ؟
این روزها بیشتر اوقات آزادم و همینجوری می گذرونم با فیلم و البته کتاب .زندگی در دنیای خیالی و غیر واقعی خیلی خیلی قشنگتره .هیچ دوره ای رو بیشتر از این دوره زندگی ام به یاد نمی یارم که از آدمها و دنیای واقعی گریزون بوده باشم . به نظرم راه قشنگی برای فرار از بدبختی ها و فکرهای بی پایانم پیدا کردم .
پ.ن : راستی هر کس فیلم مهر جوئی رو دید پولش رو فراموش نکنه وگرنه بدبخت میشه و کلی نفرین پشت خودش میذاره !!من که حتما واریز می کنم به حسابش.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:39  توسط ترانه بنی یعقوب
|
با استاد راهنمام قرار داشتم. امروز صبح . تو میدون ونک از تاکسی پیاده شدم .سلانه سلانه راه می رفتم و پالتوی گرم و شالم رو بیشتر به خودم می پیچیدم .این روزها با این همه مشکل تو محل کار و این پایان نامه لعنتی که پایان ناپذیر به نظر میرسه . کمتر حتی به خودم فکر می کنم .مدام تو فکر پایان نامه بودم و اینکه زودتر حرفام و با استادم تموم کنم و زود برم روزنامه .یک شال مشکی سرم بود و یک پالتوی بلند و سیاه که البته از زیرش یک مانتوی کوتاه پوشیده بو دم دگمه های پالتو بازبودند چون چند لحظه تو تاکسی گرمم شده بود. بدبختانه !!
یکهو دیدم یک زن چادری پرید جلوم :" وای مانتوت چرا آنقدر کوتاهه ؟"شاخ در آوردم و کمی به عقب پریدم آخه بد جوری تو حال خودم بودم .تازه ون گشت ارشاد رو که همیشه اطراف میدون ونک خیمه زده دیدم. با تعجب گفتم": اما این پالتوی بلند رو نمی بینید که از روش پوشیدم ؟" چشماش و گرد کرد و گفت :"اما مانتوی کوتاهت از زیرش معلومه باید دکمه هاتم ببندی ."با آرامش دگمه هام و بستم .و گفتم بفرمایید این هم از دگمه هام ." دیگه الان فایده نداره " و بعد چادرش و محکم جلوی صورتش گرفت و جناب سروان همکارش و که مرد میان سال و چشم سبزی بود صدا زد :"جناب سروان این خانم مانتوی زیر پالتوش کوتاهه فکر کنم از اوناست که باید تحویل جناب سرهنگ بده ." آقای سروان به سر تا پام نگاه کرد و انگار چیزی دستگیرش نشد .
خلاصه چند لحظه بعد سر از ون گشت ارشاد در آوردم که توش سه تا دختر که چشمای دو تاشون اشک آلود بود نشسته بودن .
پلیس زن دیگری که از افتخارات خیلی ها برای نشان دادن پیشرفت اجتماعی زنان در ایران هستند!! کنارم نشست و همکارش هم روبرویم مقابل در نیمه باز ون .گفتم :" من خبرنگارم و مصادیق شما را برای دستگیر کردن خیلی خوب می دانم . " بعد دفترچه تلفنم را بیرون آوردم :حداقل بگذارید .یکبار دیگر مصادیق را از سرهنگ احمدی بپرسم .
سرهنگ احمدی مسئول اطلاع رسانی نیروی انتظامی همه ما خبرنگارهای حوزه اجتماعی رو تقریبا می شناسه خبر نگارانی که بارها برای تهیه گزارش در باره همین طرح توسط او به کنفرانس مطبوعاتی دعوت شده و یا بارها سوالاتمان را با او تلفنی در میان گذاشته ایم.خانم پلیس که دم ون ایستاده بود با تردید به صورتم نگاهی انداخت :" کارت شناسائی هم داری ؟ "و بعد رو به همکارش حالا این خانم می تونه بره .بالاخره به مصادیق ما احترام گذاشته و پالتو روی مانتوش پو شیده "و دوباره رو به من ": اما این مانتوت و بنداز دور برات دردسر میشه و الکی سو پیشینه پیدا می کنی " و بعد رفت تا به کمک جناب سروان دخترها ی بد حجاب را از توی میدون ونک پیدا کنه و به سزای عملشون برسونه !! تا دیگه جرات نکن امنیت اجتماعی رو به خطر بندازن ."
به چشمهای گریون دخترها ی توی ون نگاهی انداختم و گفتم :" گریه نکنید کاریتون ندارن چند دقیقه دیگه بعد ازتعهد دادن آزاد می شید. که دختر جواب داد :" آخه ده دقیقه دیگه امتحانم شروع میشه و دانشگاهمم کرجه یک ساعته که اینجام ." به صندلی ها ی خالی داخل ون نگاهی انداختم که تا تکمیل ظرفیت و رفتن به خیابان وزرا هنوز وقت زیادی لازم داشت .اما خب جناب سرهنگ و همکارش هم تلاش خوبی داشتن می کردن !!!
خانم پلیس مشغول ور اندازه کارتم بود که گفتم :" این دختر خانم امتحان داره اجازه بدین بره . "چنان چشم غره ای بهم رفت که دختر دیگری که در یکی از صندلی های عقب ون نشسته بود به خنده افتاد دخترک چکمه پو شیده بود. ( یکی از مصادیق بدحجابی و تبرج )
دخترک ادامه داد :" حالا به خودت هم لطف می کنن و ولت می کنن . وساطت یکی دیگه رو می کنی؟"خانم پلیس که در نگاهش خشم موج می زد جواب داد :" ما به هیچ کس لطف نمی کنیم ایشون واقعا موردی نداشتند."
در حالیکه به چشمهای نمناک دختر نگاه می کردم از ون پیاده شدم و قدمهام و تند کردم باید هر چه زودتر خودم و به استا د را هنمام می رسوندم اما این فکر لحظه ای رهام نمی کرد کاش دخترک به امتحانش برسه ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 1:21  توسط ترانه بنی یعقوب
|