تبليغاتX
بدون ویرایش

بدون ویرایش

روزهای شاد تغییر

 

 

هنوز یک هفته از استعفام از  روزنامه سرمایه نگذشته و شاید کمی خجالت آور باشه که بگم از این بیکاری دارم پر  در می ارم و اونقدر خوشحالم که نگو . دلیل این استعفا رو خیلی از دوستام می دونن شاید یک روزی هم بیشتر درباره اش نوشتم اما حالا که حسش نیست و راستش یه جورائی هم انقدر برام بی تفاوت شده که  دیگه حال فکر کردن بهش و ندارم .به هر حال دوره ای بود پر  از غم و شادی  که گذشته و پرونده اش برام بسته شده  اما درباره چیزهائی که این اواخر در اونجا ناراحتم می کرد و موجب استعفام شد یک روزی می نویسم چیزهائی مثل بی عدالتی و دروغ و دوروئی که بر  این روزنامه سایه انداخته بود و با دور شدن ازشون  این طور احساس شادمانی می کنم.

این یک هفته هر روز صبح زود از خواب بیدار شدم و خوشحال و سرحال دنبال کار و بارم رفتم .یک عالم کار عقب افتاده که رو هم تلنبارشده بود و همیشه به خاطر کارهای روزنامه عقب انداخته بودمشون رو  انجام می دم و با کنار گذاشتن هر کدوم احساس رضایت خاصی می کنم  .

یک دوستی دارم که همیشه می گه از تغییر در زندگیتون نترسید  تغییر همیشه نتیجه مثبت داره و با خودش اتفاقات خوب به همراه میاره . این روزها مدام یاد حرفهای این دوستم می افتم و از این تغییر لذت می برم اون دوستم راست می گفت که تغییر با خودش اتفاقات خوب میاره و این تغییر از همین حال داره اثراتش رو نشون میده. امروز تو دانشگاه مون انقدر خبر خوب شنیدم که برای چند هفته ام کافی باشه ادامه تحصیل حس خیلی مثبتی را در من به وجود اورده .خیلی ها این روزها با تعجب نگاهم می کنند  و  می گند ادمی رو ندیدیم  که بیکار شدن انقدر سر حالش اورده باشه ....به هر حال خوشحالم که آزادم و هر روز می توانم کارهای مورد علاقه ام و انجام بدم  به هر حال هر کسی که تجربه طولانی مدت کار ثابت رو داشته  می تونه   حال و روز  این روزهای  من و در ک کنه.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 2:24  توسط ترانه بنی یعقوب  | 

اسمان لادیز

 

وقتی عصر پنج شنبه گذشته حدود  ساعت ۵ بعد از ظهر به روستای لادیز حوالی مرز ایران و پاکستان در شهرستان میرجاوه استان سیستان و بلوچستان  رسیدیم هوا هنوز روشن بود و تصور می کردم خیلی راحت می توانم به دیدن این روستای کوچک بروم .تنها  مدرسه شبانه روزی  آن اطراف محل اقامت انشب مان بود. همان طور که قبلا هم گفتم قرار بود همه شب بچه های منجم رصد نجومی را در بیابان های لادیز انجام دهند . مدرسه یک مدرسه  شبانه روزی پسرانه بود که بچه های همه روستاهای  اطراف برای درس خواندن به انجا می امدند البته فقط پسرها چون از مدرسه دخترانه هیچ خبری نبود !!

 هنوز چند دقیقه ای از ورودمان به مدرسه نگذشته بود که ماشین های نیروی انتظامی دور تا دور مدرسه و اطرافش را محاصره کردند. از وجود این همه مامور نیروی انتظامی کلی تعجب کردم و دلیلش را از بقیه پرسیدم . جواب خیلی ساده بود. مرزهای شرقی کشور به خصوص مرز پاکستان بسیار خطرناک است . من که به خیال خودم به این روستا امده بودم تا از وضعیت زنانش گزارش بنویسم .چند دقیقه بعد شال و کلاه کردم که به سمت روستا بروم اما همان ماموران نیروی انتظامی مانعم شدند .این وضعیت کلی کلافه ام کرد .

من  که زاهدان و این همه کار نیمه تمام را رها کرده بودم حالا در یک مدرسه در یکی از روستاهای  استان سیستان و بلوچستان حبس شده بودم . یکی از سرهنگ های نیروی انتظامی که بر خلاف پلیس های تهران و تصوری که من از ان لباس های سبز رنگ دارم بسیار مهربان بود  با ملایمت و مهربانی برایم توضیح داد که ۱۰ روز است تمام منطقه را برای حفظ امنیت گروه ما بررسی کرده اند و تمام بیابان ها را گشته اند و اگر هم الان اجازه بیرون رفتن را  به ما  نمی دهند برای حفظ امنیت خودمان  و جلوگیری از گرو گان گیری  احتمالی است .از ناامن بودن منطقه شنیده بودم و  حالا  با تمام وجود احساسش می کردم. در طول راه هم متوجه شده بودم که در هر پست بازرسی ماموران نیروی انتظامی با مسلسل و چهره های نقاب زده راه را کنترل می کنند .ظاهرهائی  عجیب که هر بار موجب جیغ و فریاد و اظهار تعجب دوستان همراهمان می شد.

 جاده مقابل مدرسه در سکوت کامل و بدون هیچ رهگذری ترسناک به نظر می رسید .خلاصه مجبور شدم حبس شدن در مدرسه و البته بیابان وسیع اطرافش را بپذیرم .هنوز چند لحظه ای از راضی کردن خودم نگذشته بود که همه جا در تاریکی کامل فر و رفت یعنی همه برقها ناگهان قطع شد. با تعجب و کمی عصبانی  دلیل این قطع ناگهانی را پرسیدم که دوستان منجم گفتند خودشان برقها را قطع کرده اند چون هر نور سفیدی رصد را خراب می کند و به همین دلیل امشب تا صبح باید در تاریکی مطلق به سر ببرید . ماندم که در ان برهوت چه کنم که با دوستم بهترین تصمیم را گرفتیم اینکه به بیابان برویم  و مثل بقیه آسمان را تماشا کنیم البته با چشم غیر مسلح .

 نجومی ها در یک قسمت بیابان که دور تادورش هم توسط نیروهای انتظامی حفاظت می شد تلسکوپها و دوربین های چشمی عجیب و غریبشان را چیده بودند . چند باری از دوربین های آنها به آسمان خیره شدم اما چون خیلی سر در نیاوردم تصمیم گرفتم به چشم خودم قناعت کنم.

 واقعا هم که آن  شب آسمان تیره رنگ  لادیز   بسیار زیبا بود و من بالاخره مجبور شدم شبی هم به آسمان و ستاره هایش فکر کنم هر چند با اجبار.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:25  توسط ترانه بنی یعقوب  | 

دغدغه های نجومی و اجتماعی

 

 امروز از سفر به سیستان و بلو چستان برگشتم یعنی چند سا عتی  میشه که رسیدم اما هنوز دلم اونجاست به خصوص در شیر آباد که کلی از کارهام نصفه موند اونجا . کلی حرف دارم که بزنم اما نمی دونم از کجا شروع کنم .

 من امروز از یک استان سیاه و سفید یا بهتر بگم خاکستری بر گشتم استانی بی رنگ که اثری از تنوع رنگها رو نمی تونی توش ببینی .و قتی به خیابونهای زشت تهران رسیدم امروز خدا می دونه چقدر همه چیز برام رنگ و وارنگ اومد . شهر خاکستری را اما دوست داشتم با همه غم و دلتنگی اش و با اکراه به تهران بازگشتم .حرفهای زیادی دارم درباره زنان بلوچ و منطقه شیر آباد( منطقه ای در شمال زاهدان  و بسیار محروم و جرم خیز  )  که به  نظرم ته دنیاست ....اما الان نمی نویسم درباره اش  . 

 نکته ای که نظرم رو خیلی در این سفر کوتاه ۵ روزه جلب کرد تفاوت دنیام با بقیه آدمها بود من و دوستم دائم در این سفر از این همه تفاوت شگفتزده می شدیم . ما با یک گروه منجم در این سفر همراه بودیم گروهی که دامنه های تفتان رو برای رصد نجومی مناسب دیده بودند . یک شب در بیابان بودن با این بچه ها که بچه های اتفاقن شاد و سر زنده ای هم بودن تجربه جالبی بود برام .آنها دائمن به آسمان و ستاره هاش فکر می کردن و دغدغه های زندگیشون هم  بیشتر از جنس نجومی بود . در راه زابل به زاهدان من به چهره های شکسته پیر و خسته آدمها خیره می شدم و به وضع عقب افتاده شهرها فکر می کردم و اونها  از زحل و مشتری و کهکشان راه شیری حرف می زدند .من به شیر آباد و زنان بلوچ و اون همه پاتوق مواد مخدر  و بازی بچه ها در آشغالهای کوچه پس کوچه های خاکی شیر آباد فکر می کردم و اونها کهکشان راه شیری و  ان ۹۲  و ۹۳ رو با تلسکوپهای پیشرفته شون نگاه می کردند . وقتی با بعضی از اونها درباره شیر آباد صحبت می کردم  خیلی هاشون اسم اونجا رو هم نشنیده بودن ....تا چه برسه به رفتن و دیدن اونجا  فکر کنن .

خوشحالم به خاطر این دغدغه هام و ناراحتم به خاطر دنیای بیش از حد واقعی ام و در عین حال حسادت می کنم به دنیای قشنگ این بچه ها که در آسمانها می گذره و دغدغه های نجومی شون .

 بیشتر می نویسم حتمن .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 19:9  توسط ترانه بنی یعقوب  | 

 

 چقدر احساس خستگی می کنم خستگی و باز هم خستگی . دو هفته سخت و خیلی پر کار گذشت . یاد تحریریه شلوغ سرمایه واون همه آدم و سر و صدا دیونه ا م می کنه.

چقدرخوشحالم که ساک نارنجی رنگم و کنارم می بینم نه برای اینکه  دارم میرم سفر برای اینکه فقط چند روزی دورم از این همه . میرم  زاهدان همه میگن خیلی متفاوته  از همه جای ایران ... به هر حال خوشحالم چند روزی مجبور نیستم رفت و آمدهای بیهوده هر روزه رو تجربه کنم

از سفر که بر گردم بیشتر می نویسم درباره اش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:9  توسط ترانه بنی یعقوب  |