وقتی همه چیز خوب پیش میره هم همیشه موانعی هست. اره زندگی همینقدر الکیه و پر از مانع ...
این روزها مریضی رمقم و گرفته .درد و مرض های جورواجور .سرماخوردگی وحشتناکی که کمتر تا به حال از این نوعش اون هم این قدر شدید سراغم اومده . همه وجودم پر از میکربه و حالا هم سمت چپ صورتم و گرفتم و می نویسم از زور درد دندونی که به عصب رسیده و ....
چقدر ضعیفم و احساس تنهائی و خستگی می کنم دیگه این تن هم نمی کشه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 19:7  توسط ترانه بنی یعقوب
|
چهره ات در برگ ها نهان بود
برگها را یکی یکی چیدم تا به کنارت بیایم
آخرین برگ را که چیدم رفته بودی آنگاه
از برگ های چیده شده گلتاجی بافتم
کسی را نداشتم تا به او بدهم آن را
بر تارک خود آویختمش
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 22:35  توسط ترانه بنی یعقوب
|
روزهای عجبی و غریبی رو پشت سر می ذارم .روزهائی پر از اتفاق و پیشنهادهای جالب و رخدادهای غیر منتظره ... ادمهائی رو که سالهاست ندیدم .یهو تو خیابون می بینم ادمهائی رو که انتظار شنیدن صداشون و ندارن بهم زنگ میزنن ...وخلاصه زندگی هم عجیبه گاهی فکر می کنی فراموش شده ای و گاهی هم انگار پیدای پیدائی ...
چند روزی هست که دوباره به تحریریه یه روزنامه برگشتم. این بار تحریریه یه روزنامه پر تیراژ "همشهری " البته از نوع عصرش .من اینجا همون حوزه های سابق خبری رو دارم به اضافه یه حوزه جدید. کار کردن برای یه روزنامه با تیراژ زیاد همیشه برام جالب بوده و از حضور در تحریریه پر جنب و جوش همشهری راضی ام ...خلاصه روزهای سخت و پر کاری در انتظارن ...
روزهائی پر از اتفاق..
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 19:58  توسط ترانه بنی یعقوب
|
امروز بعد از اینکه از سر کار بر می گشتم(دستیار یک پروژه تحقیقاتی شده ام ) ساعت حول و حوش شش بعد از ظهرِِاز پل حافظ تا چهارراه ولی عصر پیاده اومدم . کاری که معمولن خیلی دوستش دارم پیاده روری رو میگم .حس بدی نداشتم و کاملن سر حال بودم .همه چیز مثل قبل بود سر چهار راه مثل همیشه نیروهای گشت ارشاد رو دیدم ونگاه پر کینه ام و مثل همیشه نثارشون کردم .از دوستم خداحافظی کردم سوار تاکسی شدم که برم میدون ولی عصر تا دوست دیگه ای رو ببینم ....
تو تاکسی ناگهان ته دلم خالی شد .نمی دونم چرا؟ واقعن نمی دونم احساس غم و اندوهی به سراغم اومد که کمتر تا به حال حسش کرده بودم . دوستم رو دیدم یه دیدار کوتاه . بعد نفهمیدم که کجا میرم ساعتها و ساعتها تنها با حس و حال عجیبم خیابونهای تهران رو گز کردم .هوای خنک و عالی پائیزی به صورتم می خورد و لحظه به لحظه حالم و بدتر می کرد.
به قیافه آدمها خیره می شدم به صورتاشون .صورتهائی که به نظرم هیچ احساسی نداشتن . سر از خیابون اشنام در آوردم و مثل همه وقتهای افسردگی و ناراحتی خرید کردم .مثل همیشه اول جوراب خریدم. همیشه وقتی ناراحتم جوراب می خرم نمی دونم چرا !جورابهای رنگ و وارنگ و جورابی با پنج انگشت.
از ساندویچ فروشی مورد علاقه ام ساندویچ خریدم و تو خیابونهای نسبتا خلوت و تاریک تهران با گازهای گنده خوردمش. از شیرینی فروشی مورد علاقه ام شیرینی که دوستش دارم و خریدم. ناپلئونی !از همه شیرینی ها بیشتر دوستش دارم ...ساعتها راه رفتم تا اونجا که از سوزش کف پاهام فهمیدم که باید خیلی راه رفته باشم از خیابونهای بی ربط سر در اوردم . از یک مغازه بی ربط یه بلوز مشکی بی ربط تر خریدم .داشتم فکر می کردم به سراغ مغازه دیگه ای برم و یه چیز دیگه بخرم که دیدم پولهام تموم شده. فهمیدم که باید بر گردم ...
رسیدم خونه و فهمیدم زشت ترین جوراب های زندگیم وبدمزه ترین شیرینی ناپلئونی تهران و زشت ترین بلوز عالم و خریدم ..
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:46  توسط ترانه بنی یعقوب
|