برای همه بچه های کشورم
چقدر این روزها دیدن تو با اون چشم های نگرانت دلم رو می سوزونه ...توئی که در هفت سالگی ذهن کوچولوت درگیر مسائلی مثل زندان و بستن روزنامه ها و نتیجه انتخاباته کوچولوی عزیزم .
درباره خواهر زاده کوچکم امیر مهدی حرف می زنم که تازه کلاس اول ابتدائی اش رو تموم کرده .یادمه تمام روزهای قبل از امتحاناش درباره تابستونش نقشه می کشید .سفرهائی که می خواست بره .کلاس هائی که با شوق و ذوق کودکانه ازشون حرف می زد وحالا ...
این روزها با حسرت از خاله ژیلات حرف می زنی . خاله ای که حتما چند بار در روز با تو حرف می زد با لحن بچه گانه ات می پرسی :خاله ژیلا چه بی معرفت شده چرا اصلا زنگ نمی زنه؟ و اون روزی که خاله ات بعد از ده روز انتظارت بالاخره از زندان زنگ زد اون آقای بازجو پشت تلفن چه راحت نقشه های ما رو برای گول زدن تو خراب کرد. به تو گفت مامانت و صدا کن از زندا ن زنگ می زنم . رنگ تو کوچولوی عزیزم مثل گچ سفید شد مامانت رو صدا زدی و با صدای لرزان گفتی. مامان میگه از زندان زنگ می زنم . هرگز سفید شدن چهره ات رو تو یک لحظه فراموش نمی کنم . چقدر اون روز دلت شکست نمی دونم.. چقدر دلداری ات دادم که رنگ به صورتت برگشت .کوچولو!
مامانت میگه تازه داری با مفوم ترس آشنا میشی ...اره و به جای ترس از تاریکی اون را با مفهوم زندان می شناسی عزیزم ...
اون روز رو بگو .روزی رو که از تعطیلی دوباره روزنامه ام تو خونه می گفتم و تو اومدی و با ناراحتی دستام و تو دستت گرفتی و گفتی اخه ترانه چقدر این روزنامه هائی که تو توشون کار می کنی تعطیل میشن. فقط روزنامه سرمایه که بودی خیلی کار کردی و من می خندم که ای بابا تو نگران نباش کار زیاده برای من ...
تو این روزها به من دلداری میدی کوچولو . روز بعد از انتخابات و یادته .گریه می کردم و تو با چشم های نگرانت دلداری ام می دادی: عیبی نداره چهار سال دیگه اقای موسوی رئیس جمهور میشه و من به این حرفت می خندم و تو خوشحال میدوئی دنبال بازیت .اینکه تونستی با یک جمله شادم کنی ذوق زده ات می کنه ...اما همیشه نگرانی رو تو چشمات می بینم کوچولو .به خصوص وقتی به چهره مضطرب مادربزرگت خیره میشی و بعد با خشم با شمشیر ت بازی می کنی ...نگرانی رو تو هیکل نحیف و کوچولو ت می بینم .
آخ چقدر دلم برات می سوزه.
برای تو و همه بچه های کشورم .
