تبليغاتX
بدون ویرایش

بدون ویرایش

فراموش کردن زیبائی ها

 

بعد از دو سه ماه کابوس بالاخره هفته گذشته رفتم سفر .از این شهر لعنتی دور شدم رفتم  اردبیل .شهری که عاشقشم و به نظرم شاهکار طبیعته یا  حداقل بخشی از  این شاهکار در اونجا تموم شده . دیدن مناظر بی نظیر و بودن با دوستان خیلی خوبم همه عالی و لذت بخش بودن .

 اما مدام در اون چند روز فکری  توی ذهنم تکرار می شد .زمانی که در شابیل در دامنه های بی نظیر سبلان بودیم و خورشید با رنگ قرمز پر رنگ پشت  سرم بود و قرص کامل ماه روبروم در  دامنه های زیبا و دل انگیز. مدام از خودم با تعجب می پرسیدم واقعا دنیا این همه زیبائی داره و من ازش بی خبر بودم . نمی دونم چطور بگم یک احساس عجیب غریبی  با زیبائی ها و انگار که سرنوشت ام با زشتی و سیاهی بیشتر تعریف شده تو ذهنم می چرخید  و... .نمی دونم این حس از کجا نشات می گرفت اما حس کاملن غریبه ای بود که این بار در طبیعت تجربه اش می کردم .

 شاید هم داشتم دوباره پوست می انداختم و به دنیای واقعی که در اون زیبائی ها به زشتی ها ارجحیت دارن بر می گشتم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:9  توسط ترانه بنی یعقوب  |