تبليغاتX
بدون ویرایش - بی ربط

بدون ویرایش

بی ربط

 

 امروز بعد از اینکه از سر کار بر می گشتم(دستیار  یک پروژه تحقیقاتی شده ام ) ساعت حول و حوش شش بعد از ظهرِِاز پل حافظ تا چهارراه ولی عصر پیاده اومدم . کاری که معمولن خیلی دوستش دارم پیاده روری رو میگم .حس بدی نداشتم  و کاملن سر حال بودم .همه چیز مثل قبل بود سر چهار راه مثل همیشه نیروهای گشت  ارشاد رو دیدم ونگاه پر کینه ام و مثل همیشه نثارشون کردم .از دوستم خداحافظی کردم سوار تاکسی شدم که برم میدون ولی عصر تا دوست دیگه ای رو ببینم ....

تو تاکسی ناگهان ته دلم خالی شد .نمی دونم چرا؟ واقعن نمی دونم  احساس غم و اندوهی  به سراغم اومد که کمتر  تا به حال حسش کرده بودم . دوستم رو دیدم یه دیدار کوتاه . بعد نفهمیدم  که کجا میرم ساعتها و ساعتها تنها با حس و حال عجیبم  خیابونهای  تهران رو گز کردم .هوای خنک و عالی پائیزی  به صورتم می خورد و لحظه به لحظه حالم و بدتر می کرد.

 به قیافه آدمها خیره  می شدم به صورتاشون .صورتهائی که به نظرم هیچ احساسی نداشتن . سر از خیابون اشنام در آوردم و مثل همه وقتهای افسردگی و ناراحتی خرید کردم .مثل همیشه اول  جوراب خریدم. همیشه وقتی ناراحتم جوراب می خرم نمی دونم چرا !جورابهای رنگ و وارنگ و جورابی با پنج انگشت.

از ساندویچ فروشی مورد علاقه ام ساندویچ خریدم و تو خیابونهای نسبتا خلوت و تاریک تهران با گازهای گنده خوردمش. از شیرینی فروشی مورد علاقه ام شیرینی که دوستش دارم و خریدم. ناپلئونی !از همه شیرینی ها بیشتر دوستش دارم ...ساعتها راه رفتم تا اونجا که از سوزش کف پاهام فهمیدم که باید خیلی راه رفته باشم از خیابونهای بی ربط سر در اوردم . از یک مغازه بی ربط یه بلوز مشکی بی ربط تر  خریدم .داشتم فکر می کردم به سراغ مغازه دیگه ای برم  و یه چیز دیگه بخرم که دیدم پولهام تموم شده. فهمیدم که باید بر گردم ...

رسیدم خونه و فهمیدم زشت ترین جوراب های زندگیم وبدمزه ترین شیرینی ناپلئونی  تهران  و زشت ترین بلوز عالم و خریدم ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:46  توسط ترانه بنی یعقوب  |