تبليغاتX
بدون ویرایش - روزمرگی ها

بدون ویرایش

روزمرگی ها

 

 فقط چند ثانیه طول کشید ...حس کردم چیزی از دستم به زور کنده شد و بعد صدای گاز یک موتور سیکلت و نگاهم به دستهای خالی ام که دیگه چیزی  توش نبود  ...وسط اتوبان وایساده بودم و به شماره تلفن هام فکر می کردم حالا چه  قدر باید تلاش کنم تا همه اش رو دوباره جمع کنم ؟گیج و متحیر .صدای مردی حواسم و سر جا آورد تا خودم رو از وسط خیابون یا بهتر بگم ورودی اتوبان دور کنم .

 خانوم موبایلتون رو برد؟ باهاش حرف می زدید؟ فقط یک ثانیه طول کشید چرا جیغ نزدید ؟و من همچنان در فکر شماره ها  که حکم دفترچه تلفن رو برام داشت و همه خبرنگارها هم می دونند از دست دادنش چه فاجعه ایه جواب می دم نه صحبتم تموم شده بود داشتم قطعش می کردم که از دستم قاپید ... خلاصه این جوری بود ماجرای از دست دادن موبایلم.

ماجرای تازه دیگه ای پیش نیومده جز اینکه هر روز کله سحر بیدار میشم و میرم سر کار . کمی دیرتر از کله پزها .سرحال و به موقع ...هنوزهم  در عجبم ..من و هر روز ساعت شش صبح از خواب بیدار شدن هر روز بوی نون تازه نانوائی سر کوچه  مون را بالا  می کشم ونگاهی به مردم توی صف میاندازم که با انگیزه زیاد اومدن برای صبحانه شون نون تازه بخرن .بعد در خیابونی که هنوز تاریکه دنبال تاکسی می گردم و بعدش هم سربالائی جردن و تندیس .. کارها خوب پیش میره ناراضی نیستم .. . 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:46  توسط ترانه بنی یعقوب  |