<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بدون ویرایش</title>
<link>http://taran.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 14 Oct 2009 12:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://taran.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها با ولع عجیب و غریبی کتاب می خونم. چند تا کتاب رو همزمان می خوانم. انگار وقت نداشته باشم هولم . سرزمین گوجه های سبز،  نوشته هرتا مولر .خاطرات یک زن توده ای ،خاک غریب آخرین اثر جامپا لیری ،تنهائی پر هیاهو همه رو با هم می خونم . فیلم می بینم از لحظه های ناب تنهائی استفاده می کنم هر چند هیچ وقتی رو هم برای با دوستانم بودن از دست نمی دم .به خصوص جمع های که باهاشون احساس نزدیکی بیشتری می کنم و البته در جمع ها کاملا بی ربط هم شرکت می کنم ... نمی دونم ولی یه جورائی فکر می کنم واقعا دوباره به زندگی برگشتم . کم کم و با تاخیر اما با یه عالمه دستپاچگی ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 12:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taran&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>taran</dc:creator>
<guid>http://taran.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فراموش کردن زیبائی ها </title>
<link>http://taran.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از دو سه ماه کابوس بالاخره هفته گذشته رفتم سفر .از این شهر لعنتی دور شدم رفتم  اردبیل .شهری که عاشقشم و به نظرم شاهکار طبیعته یا  حداقل بخشی از  این شاهکار در اونجا تموم شده . دیدن مناظر بی نظیر و بودن با دوستان خیلی خوبم همه عالی و لذت بخش بودن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اما مدام در اون چند روز فکری  توی ذهنم تکرار می شد .زمانی که در شابیل در دامنه های بی نظیر سبلان بودیم و خورشید با رنگ قرمز پر رنگ پشت  سرم بود و قرص کامل ماه روبروم در  دامنه های زیبا و دل انگیز. مدام از خودم با تعجب می پرسیدم واقعا دنیا این همه زیبائی داره و من ازش بی خبر بودم . نمی دونم چطور بگم یک احساس عجیب غریبی  با زیبائی ها و انگار که سرنوشت ام با زشتی و سیاهی بیشتر تعریف شده تو ذهنم می چرخید  و... .نمی دونم این حس از کجا نشات می گرفت اما حس کاملن غریبه ای بود که این بار در طبیعت تجربه اش می کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شاید هم داشتم دوباره پوست می انداختم و به دنیای واقعی که در اون زیبائی ها به زشتی ها ارجحیت دارن بر می گشتم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 13:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taran&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>taran</dc:creator>
<guid>http://taran.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای همه بچه های کشورم </title>
<link>http://taran.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر این روزها دیدن تو با اون چشم های نگرانت دلم رو می سوزونه ...توئی که در هفت سالگی ذهن کوچولوت درگیر مسائلی مثل زندان و بستن روزنامه ها و نتیجه انتخاباته کوچولوی عزیزم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درباره خواهر زاده کوچکم امیر مهدی  حرف می زنم که تازه کلاس اول ابتدائی اش رو تموم کرده .یادمه  تمام روزهای قبل از امتحاناش درباره تابستونش نقشه می کشید .سفرهائی که می خواست بره .کلاس هائی که با شوق و ذوق کودکانه ازشون حرف می زد وحالا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها با حسرت از خاله ژیلات حرف می زنی . خاله ای که حتما چند بار در روز با تو حرف می زد با لحن بچه گانه ات می پرسی :خاله ژیلا چه بی معرفت شده چرا اصلا زنگ نمی زنه؟ و اون روزی که خاله ات بعد از ده روز انتظارت بالاخره از زندان زنگ زد اون آقای بازجو پشت تلفن چه راحت نقشه های ما رو برای گول زدن تو خراب کرد. به تو گفت مامانت و صدا کن از زندا ن زنگ می زنم . رنگ تو کوچولوی عزیزم مثل گچ سفید شد مامانت رو صدا زدی و با صدای لرزان گفتی.  مامان میگه از زندان زنگ می زنم . هرگز سفید شدن چهره ات رو تو یک لحظه فراموش نمی کنم .  چقدر اون روز دلت شکست نمی دونم.. چقدر دلداری ات دادم که رنگ به صورتت برگشت .کوچولو!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مامانت میگه تازه داری با مفوم ترس آشنا میشی ...اره و به جای ترس از تاریکی اون را با مفهوم   زندان می شناسی عزیزم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون روز رو بگو .روزی رو که از تعطیلی دوباره روزنامه ام تو خونه می گفتم و تو اومدی و با ناراحتی دستام و تو دستت گرفتی و گفتی اخه ترانه چقدر این روزنامه هائی که تو توشون کار می کنی تعطیل میشن. فقط روزنامه سرمایه که بودی خیلی کار کردی و من می خندم که ای بابا تو نگران نباش کار زیاده برای من ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این روزها به من دلداری میدی کوچولو . روز بعد از انتخابات و یادته .گریه می کردم و تو با چشم های نگرانت دلداری ام می دادی: عیبی نداره چهار سال دیگه اقای موسوی رئیس جمهور میشه و من به  این حرفت می خندم و تو خوشحال میدوئی دنبال بازیت  .اینکه تونستی با یک جمله شادم کنی ذوق زده ات می کنه ...اما همیشه نگرانی رو تو چشمات می بینم کوچولو .به خصوص وقتی به چهره مضطرب مادربزرگت خیره میشی و بعد با خشم با شمشیر ت بازی می کنی ...نگرانی رو تو هیکل نحیف و کوچولو ت می بینم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آخ چقدر دلم برات می سوزه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای تو و همه بچه های کشورم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 22:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taran&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>taran</dc:creator>
<guid>http://taran.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://taran.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا محکوم کنید  مهم نیست .تاریخ تبرئه ام خواهد کرد !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 10:38:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taran&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>taran</dc:creator>
<guid>http://taran.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کابوس</title>
<link>http://taran.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چیز مثل یک کابوسه . روزها چه دیر می گذرند و غمگین ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Jun 2009 21:40:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taran&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>taran</dc:creator>
<guid>http://taran.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخابات ؛ پوست و شهر</title>
<link>http://taran.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها روزهای انتخابات است و من هم پراز این اتفاق .شاید بیشتر از خیلی های دیگر و افراطی تر. قبول دارم .محل کارم که روزنامه کلمه است فضایش کاملا معلوم است و مکانش هم که در میدان هفت تیراست درست  در قلب اتفاق های مهم واقع شده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همیشه بعد از کار ساعاتی   را در خیابان ها پرسه می زنم و بعد هم به خانه برمی گردم .مناظره می بینم فیلم مستند تبلیغاتی تماشا می کنم بعد درباره اش ساعت ها فکر می کنم .حرف می زنم .. و شب  می خوابم  اغلب کم و نا آرام  و صبح روز بعد دوباره روز از نو و روزی از نو .نمی دانم چقدر از حالتهای این روزهام اسمش هیجانه و چقدرش اضطراب و تشویش .. دیروز  تو تاکسی با یکی از دوستام با راننده تاکسی درباره انتخابات بحث می کردیم .بغلدستی ام  که آقای جوانی بود و خودش رو یک آدم دانشگاهی معرفی می کرد  ناگهان گفت :«خانم ها چقدر حرص می خورید می دونید با این اضطراب های این روزهای تهران پوست تون رو داغون می کنید .ُ موهاتون میریزه و دندون هاتون خراب میشه و بعد دوباره به من زل زد :« حیف نیست پوستت خراب بشه » &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نمی دونستم جوابش رو چی بدم. اره شب ها با قرص خواب و قرص ضد اضطراب می خوابم شب و روزم انتخابات و بحث هاش شده اما به پوستم تا حالا فکر نکرده بودم . خوش به حال اون آقا که به پوستش بیشتر از همه اینها  اهمیت میده به حالش حسرت می خورم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Jun 2009 08:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taran&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>taran</dc:creator>
<guid>http://taran.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آغاز </title>
<link>http://taran.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اره سال جدید هم شروع شد .یک شروع دیگر با اتفاقات نامعلوم  دیگر و برای من با یک بیکاری جدید و اتفاقات و تغییرات خیلی اساسی در زندگی ام امیدوارم به خیر بگذره این شروع تازه ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; قبلا هم  گفته بودم اینجا که از هر اغازی بدم میاد و هر پایانی خوشحالم می کنه .اغاز سال نو . شروع مدرسه .شروع هفته .شروع کار جدید . شروع ماه ..همه و همه ترسناکن برام خیلی . پایان همه شون هم خوشایند است و  دلپذیر .امسال بدون ترس سراغ شروع رفتم تا ببینم با این شروع پایان چطور رقم خواهد خورد ؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Apr 2009 21:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taran&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>taran</dc:creator>
<guid>http://taran.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://taran.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
هيچي وجود نداره كه بخوام در موردش بنويسم ....هيچي ذهنم خاليه همونطور كه دلم .
&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Feb 2009 10:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taran&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>taran</dc:creator>
<guid>http://taran.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزمرگی ها</title>
<link>http://taran.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; فقط چند ثانیه طول کشید ...حس کردم چیزی از دستم به زور کنده شد و بعد صدای گاز یک موتور سیکلت و نگاهم به دستهای خالی ام که دیگه چیزی  توش نبود  ...وسط اتوبان وایساده بودم و به شماره تلفن هام فکر می کردم حالا چه  قدر باید تلاش کنم تا همه اش رو دوباره جمع کنم ؟گیج و متحیر .صدای مردی حواسم و سر جا آورد تا خودم رو از وسط خیابون یا بهتر بگم ورودی اتوبان دور کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خانوم موبایلتون رو برد؟ باهاش حرف می زدید؟ فقط یک ثانیه طول کشید چرا جیغ نزدید ؟و من همچنان در فکر شماره ها  که حکم دفترچه تلفن رو برام داشت و همه خبرنگارها هم می دونند از دست دادنش چه فاجعه ایه جواب می دم نه صحبتم تموم شده بود داشتم قطعش می کردم که از دستم قاپید ... خلاصه این جوری بود ماجرای از دست دادن موبایلم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماجرای تازه دیگه ای پیش نیومده جز اینکه هر روز کله سحر بیدار میشم و میرم سر کار . کمی دیرتر از کله پزها .سرحال و به موقع ...هنوزهم  در عجبم ..من و هر روز ساعت شش صبح از خواب بیدار شدن هر روز بوی نون تازه نانوائی سر کوچه  مون را بالا  می کشم ونگاهی به مردم توی صف میاندازم که با انگیزه زیاد اومدن برای صبحانه شون نون تازه بخرن .بعد در خیابونی که هنوز تاریکه دنبال تاکسی می گردم و بعدش هم سربالائی جردن و تندیس .. کارها خوب پیش میره ناراضی نیستم .. . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Jan 2009 17:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taran&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>taran</dc:creator>
<guid>http://taran.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://taran.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهای سرد بی روح کشدار و بلندند ...خیلی بلند .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 13:52:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taran&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>taran</dc:creator>
<guid>http://taran.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
